تبليغاتX
نوشته های رحمان کریمی

نوشته های رحمان کریمی

سیاسی - ادبی


منو

¤ خانه

¤ ایمیل

¤ آرشیو

¤ RSS


نوشته‌های پیشین

مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1385
تیر 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384


پیوندها

قالب رایگان بلاگفا


حامی

بلاگفا


طراح قالب

وبلاگ بروبکس رودهن

نام قالب: سارا (1.0)

          قـطـعا ت یـک  مـوزاییـک

 

                                                                        رحمان کریمی 

 

              شـاید  که فــردا  دیــر باشــد 

  

در روند تاریخی ملت ها ، زمانی فرامی رسد که سرنوشت آماده ورق خوردن است . ملت درنقطه عطف تعیین کننده یی قرار می گیرد که غفلت یا کم توجهی بدان چه بسا موجب فاجعه یی عظیم و جبران ناپذیر گردد . عوامل ذی مدخل به اشکال پنهان و آشکار گرم کارمی شوند اما آنکه سرنوشت مستقیماً و سنگین و مهیب بدو مربوط می گردد یعنی مردم اگر جدی نگیرند یا بی تفاوت بمانند ، فردای فاجعه در برابر تاریخ و نسل های آینده برای همیشه بدهکار و شرمنده خواهند بود . ظهور هیتلر و نازیسم درآلمان همراه با توفان مداومی از تبلیغات فریبنده و به ظاهر اشباع کننده تمایلات ناسیونالیستی  مردم آلمان بود . موج عظیم تبلیغات و سنخنرانی های حق به جانب مبلغان فاشیسم هیتلری ، بسیاری از حتا تحصیلکردگان و نخبگان جامعه را یا همراه و همقدم  با نظام کرد و یا در حالتی  پاسیف و بی عمل ، مرعوب و مغلوب نمود . هفتصد هزار نفر فراری از میهن شدند . جنجال تبلیغاتی  هیتلری میهن پرستان در تبعید را بعنوان خائن معرفی  و به خورد مردم می داد . زمان ، زمانی بود که دانش آموختگان خود فروش می بایست آقایی  و سروری مشتی اوباش دیوانه را گردن می نهادند . نظام فاشیستی  هیتلری برپایه ایدئولوژی نژادی ، مطامع و مقاصد توسعه طلبانه خود را زیر پوش ادعاهای ارضی و یا اغفال جهانی  برنامه ریزی و به پیش می برد . حضور شوروی در صحنه جهانی  آن چنان فکر سیاستمداران غرب را به خود مشغول داشته بود که خطر فاشیسم هیتلری را جدی نمی گرفتند . وقتی  شتر تجاوز و اشغال در حیاط خلوت خودشان پیدا شد ، کمربندها را سفت و آماده دفع خطر شدند . فاشیسم از هرنوع آن – خواه نژادی یا مذهبی – ماری ست که در آستین سرمایه داری رشد پیدا می کند . این مار سرانجام دست پرورش دهنده خود را نیز خواهد زد . و چنین بود که وقتی  دم و دستگاه فاشیستی  برچیده شد این آلمان بود که به ویرانه یی  مبدل شده بود و این مردم آلمان بودند که بر تلی از ویرانه ها می بایست با انفعال و عذاب وجدان پاسخگوی تمامی فجایعی باشند که مشتی  جنایتکار مالیخولیایی مرتکب شده بودند . داستان مردم و میهن ما البته  از جهاتی رقت انگیزتر و پرزیان تر بوده و هست .  ملایان حاکم و اوباشان مسلح آنان تا کنون هیچ قدم مثبت  و قابل ملاحظه یی برای رشد و تعالی کشور ما نه تنها  برنداشته اند بلکه آنچه هم بوده تا توانسته اند آن را از حیض انتفاع ساقط  کرده و ایران را در تمامی زمینه های تولیدی و صنعتی  ، علمی و فرهنگی  به عقب برده و نیازمند خارج کرده اند . و شگفتا این بی شرمان پر مدعا و عوامفریب خواب تسخیر سرزمین هایی را می بینند که از هر حیث به تکنولوژی آنها احتیاج مبرم دارند .  رژیم فاشیستی -  مذهبی حاکم برایران رؤیای استیلا  و بقای خود را با برقراری یک امپراتوری بنیادگرایانه در بدست آوردن بمب اتم  می بیند . فاشیست ها و دیکتاتورها از درک واقعیت و درس گرفتن از تجربه های تاریخی عاجز و ناتوان هستند . آنها همیشه پنداشته و می پندارند که اشتباهات همگنان خود را تکرار نخواهند کرد . غافل از آنکه محور وجودی خودشان  اولین و آخرین اشتباهی ست که در متن و موضعی  از تاریخ بشریت پیش می آید . اشتباهی بس گران  و فاجعه آمیز . سرطانی که عمل آن بسیار گران و دردناک تمام خواهد شد .  این ملت است که باید درد و رنج و خسران  را تا چند نسل تحمل و برای همیشه  شرمنده جهان بماند .  اینجاست که مسئولیت  امروز مردم  ما فراتر از تمامی  مسئولیت هایی ست که تا کنون بعهده داشته است .  رژیم  توسعه طلب ملایان و اوباشان میهن ما را به مرحله یی از سرنوشت رسانده اند که به یک لحظه  آن نیز نمی توان غافل بود . ایران ، سرزمین  آفتاب تابان است . انرژی خورشیدی می تواند جایگزین انرژی اتمی  گردد اگر مملکت  بدست دیوانه ها اداره نمی شد .  تأمین انرِژی اتمی  برای مصارف  صلح آمیز یک دروغ بزرگ گوبلزی ست . آنهمه تأسیسات  و تونل ها در نقاط مختلف  کشور به وضوح این ادعای دروغ را فاش می کند . افشاگری های چندین ساله شورای ملی مقاومت ایران آنچنان مستند و بی شبهه بوده است که حامیان رژیم را ناگزیر به قبول آن کرد .  این حامیان و طرف معامله های بین المللی  وقتی  صدای زنگ خطر را جدی گرفته اند که توسعه طلبان برایران نشسته  تا دستیابی  به بمب اتم  فاصله یی  چندان ندارند . مقاومت بیدار و همیشه حاضر در صحنه سیاسی  ایران و جهان ، وظیفه میهنی  خود را بیش از حد توان به انجام رسانده  و می رساند و لحظه یی هم  غافل نخواهد ماند . اما امروز مردم ایران نقشی  تعیین کننده بعهده دارند .  سرکوب و اختناق بی سابقه نباید موجب سکوت  و بی عملی  گردد . رژیم  دیکتاتوری حاکم با به خیابان و میادین کشاندن ایادی و مزدوران خود می خواهد به جهانیان نشان دهد که ملت با اوست ! . ملت نیز به هر شکل ممکن باید نشان دهند که خواهان بمب اتم  نیستند .  باید نشان دهند که اگر ملتی  زیر یوغ مخوف ترین استبداد عصر هستند اما  بیداردل و آگاه  هم هستند .  باید به هرطریق ممکن  صدای خود را به گوش جهان  برسانند که با بلند پروازی های مشتی  تبهکار دیوانه  همراه نیستند . عصر ، عصر اینترنت است .  بعنوان مثال از این وسیله می توان نظریات  حق طلبانه خود را به مراکز مختلف بین الملل  انتقال داد . شعار نویسی  یکی دیگر از راه های مقابله با اهداف و تبلیغات  رژیم  می باشد . ملایان نشان داده اند که در سرکوب و قلع و قمع حد و مرزی نمی شناسند . بهترین راه ، برقراری تظاهرات موضعی  و پراکنده است .  یعنی  در صد نقطه شهر به اعتراض برخاستن و با آمدن  نیروی پلیس ، به سرعت  پراکنده شدن . میتنگ موضعی  سبب می شود که  نیروی سرکوبگر رژیم  در صد نقطه پخش وگیچ و  پراکنده بماند . روی این موضوع  می توان مبسوط تر بحث کرد . دستیازی ملایان  به بمب اتم  را نباید آسان گرفت . آنها می خواهند با دردست داشتن  بمب اتم  نه تنها حاکمیت خود را بیمه کنند بلکه  دراین اندیشه خام و جنون آمیز هستند که  کشورهای منطقه را زیر استیلای  خود درآورند .  طبیعی ست که جهان خاموش نخواهد ماند . ناگزیرند از هر طریق ممکن  دفع خطر کنند . رژیم  همچون همپالگی های  تاریخی اش خواهد رفت ، اما برایران و ایرانی  چه خواهد گذشت ؟ .  اگر امروز که هنوز امکانی هست  به فردا نیاندیشیم  ، شاید که فردا دیر باشد .

 

 

    سخنـی با دوسـتان  سـیمای آزادی ونشریه مجاهد

 

بی هیچ  تعصب و جانبداری ، سیمای آزادی مدت های زیادی ست که با برنامه های متنوع و مردم پسند خود ، مورد توجه روزافزون ملت ایران در داخل و خارج کشور قرار گرفته است . سیمای آزادی و نیز نشریه مجاهد به وظیفه و رسالت تاریخی خود به خوبی واقفند و هرگز از آن غافل نمانده اند . اما آنچه امروز دارد با دیوانگی های لگام گسیخته  ملایان و مباشران اوباش و ماجراجوی آنان بر میهن ما می گذرد ، این وظیفه را بس حساس تر و مهمتر کرده است . تبلیغات رژیم  می کوشد از موضعی ناسیونالیستی  و ننه غریبم  لااقل بخشی  از مردم زود باور و ساده اندیش را بفریبد که ما حق داریم  برای تأمین مثلاً نیروی برق  کشور ، پروژه اتمی  خود را دنبال کنیم .  سیمای آزادی دقیقاً باید این نقطه  فریب  و دروغ را با زبانی  همه فهم ، ملموس و مردمی و نیز مدلل و اقنایی  ؛ هدف قرار دهد . به برنامه های مربوطه  خود دراین زمینه شور و هیجان طبیعی  که حاصل  غیرتمندی یک جنبش دلسوز و پیشتاز است ، بدهد .  امروز میهن بلا دیده و ستم کشیده ما می رود تا بدست  اشرار حاکم بر لب پرتگاه قرار گیرد . مقاومت ایران ربع قرن است که با فدای تمام  درخدمت ایران  و ایرانی  و سرنوشت بشری  خاصه ملل  منطقه خاورمیانه بوده و هست . اگر روزی یک مجاهد خلق این فرصت را پیدا کند که سفره دلش را به روی ملت خودش باز کند ، آنگاه ست که مردم خواهند فهمید که چه  ستم ها بر پاک ترین فرزندانشان  رفته است و آنان در راه سعادت ملتشان  چه رنج ها کشیده و چه خون دل ها خورده اند و از پای درنیامده اند .  این راست است که سرانجام حقیقت  به روزی آشکار خواهد شد . اما امروز مسئله بود و نبود یک ملک و ملت است  و سیمای آزادی و نشریه مجاهد سخنگویان  این ملک و ملت .  بکوشیم  که هرچه  بیشتر و روشن تر با خنثی  کردن تبلیغات  مزورانه و فاشیستی  ملایان  به آگاه شدن اقشار جامعه در تلاطم  ایران ، مدد برسانیم و این امر می بایست  کاملاً  طبیعی  و غیر کلیشه یی  باشد . با بررسی  دقیق و واضح احتمالات  ، فردا را در نظر همگان تجسم  ببخشیم  .  شمایان همیشه  پیشتاز بوده اید و به کوری چشم  دشمنان و معاندان  ، پیشتازتر بمانید .  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

لینک | نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 20:37 توسط رحمان کریمی |


                             دنبا له  ( 17 )

 

        بیــا نیــهٌ  «  تــه پیــازچــه »

 

                                          رحمان کریمی

 

انقلاب بزرگ سرمایه داران جهان

درسرزمین نفت و بازار و استبداد

کودتایی نوین ،

با شرکت مردم  و پرچمداری روشنفکران جهان اندیش .

دوران استخدام  نخبگان اوباشان در سال هزارسیصد وسی ودو بسر رسیده است

اوباشان آماده هر جنایت ، بسیار

امامی باید تا به معجزه یی  ، همگنان را برخیزاند .

تا خیزش خلق  برای حلق آویز خیابان های در اشغال

فاصله یی  میان دیدن و ندیدن هست .

میان  محاورهٌ  پیش پرده های سیاست

این قدیمی ترین  مرد مغبون  سیاسی 

سرگردان  بازیگران  بسیار است .

ما ، هم چنان 

پشت صحنه را  نمی بینیم .

سرمشق  تازه سرمایه  برای جهان  بی سرمایه

آن  نظم  نوینی ست  که ما آن را در ناباوری های هنوز خویش

به  شوخی می گیریم  .

برای فیلان  چه فرق می کند

که  فنجان ها  به راست  ایستاده اند یا به چپ  

چای در خود دارند  یا  قهوه ؟

لوله های  نفت  شریان ها را سرشار می کند و بازار به وسعت  بلع  وهضم

دل گرسنگی  تراست داران را  گیرم  با هزار نا سزا ، سیر می کند .

فیلان  ،

با خرطوم  بلند ، سفرهٌ  رنگین را  می گسترند

و گشنگان  را به تمنایی  ، به اعتراض  وخواهش  وامی دارند .

این داستان  «  دایی جان ناپلئون »  نیست

حکایت  پر حیرت  جهانی ست 

که  با خون و ثروت  و دروغ ،  چونان همیشه 

با ما  سر مزاح دارد .

می گویند  : 

حسرت و تکدر اوقات  را با فیلبانان  بدر کن

و نظم  نوین  را در نظام  سرمایه 

پیدا کن .

و من می  گویم  :

آن وصله  نا جورم  که بر این قواره نتوانم  نشست .

به  دعوت  طلوعی  دیگر ، از قدیم  می آیم

در مسافت  پیموده  ، آنقدر ستمگران را بی قانونی  کرده ام که امروز

در قانون  شما  نگنجم  .

شهادت  ، فقط  ریختن  خون  برزمین  نیست

واژگان  بی سرپناه  من 

شهیدان  همیشه اند .

 

                                                ادامه دارد

                                           

                                      بیست و پنجم نوامبر 2005       

 

 

 

 

 

لینک | نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 20:34 توسط رحمان کریمی |


                                          دنباله ( 16 )

 

               بیــا نیــهٌ «  تــه پیــازچــه » 

 

                                                                         رحمان کریمی 

 

..... آیا این مخلص از مقاومت سرفراز ایران زمین ، دلسرد شده یا دارد می شود ؟ حاشا و بهیچوجه .  اگر روزی از مبارزه با اهریمن فاشیسم مذهبی  حاکم بر میهنم نومید و دلسرد شوم ممکن است از نیرومند ترین سنگر و پایگاه مبارزاتی  مردم ایران یعنی مقاومت ، فاصله گرفته و بعد از عمری مبارزه ، چند صبای باقی  مانده را به تقاعد سیاسی  سپری کنم . هنوز از نهیب و هشدار اجل چنین حکم و ابلاغی  دریافت نکرده ام . به صد طریق و بهانه می توان سر اجل را شیره مالید و او را دست بسر کرد . من یکی  که ، هروقت صدای آن حضرت را می شنوم  به فرشته می گویم  که از پشت در بگوید : « ته پیازچه » در خانه نیست . بعد از زیارت ولی فقیه ، تشریف بیاورید ولی برای آنکه موجب شرمندگی نشود بهتر است قبلاً تلفن بفرمایید ! 

به قول یکی از دوستان  هنرمندم ، مجاهدین خلق اگر هفت عیب داشته باشند ، در مقایسه با دیگران ، هفتاد حسن دارند . اگر هفتاد عیب بشماریم  ، هفتصد حسن هم پیدا می کنیم  .  بزرگترین حسن بی نظیر آنها ، قدرت مقاومت آنان است به زمانه یی که  وادادگی  ورّاجانه ، تن و جان هر آزادهٌ میهن پرست متعهدی را می آزارد و به خون می نشاند .  این افتخار بزرگ بنام آقای مسعود رجوی و خانم مریم  رجوی ، بنام  سلحشوران شهر اشرف ، بنام یکایک مجاهدین خلق و نیز اعضای شورای ملی مقاومت ایران  درتاریخ به ثبت  خواهد رسید .  هر کس بخواهد این ارزش تاریخی  مقاومت ایران را نفی و لوث کند یا مغرض است  یا بی اطلاع و دور افتاده از واقعیت . این ارزش یگانه و منحصربه فرد ، آن چنان برجسته و بزرگ است که نیازی به مسلح  شدن چشم های آدمی به عینک ذره بینی  نمی باشد .  یک مورچه هم که از کنار این مقاومت سترگ و بالا بلند بگذرد ، می تواند آن را  ببیند و بفهمد . سال هاست که من به خودم می گویم  که شاید دیگران هم هستند و کارها می کنند و تو دچار کم سویی  دید ،  شده یی .  بیشترین نمره عینک ذره بینی را بچشم زدم  و جز مشتی  حرف و دم زدن ، چیز به درد خوری ندیدم .  البته برای آنکه از انصاف بدور نیفتاده باشم ، باید بگویم  که دید ه ام  اما چه چیز را ؟ سنگ و خار و خاشاک برسر راه رهروان مقاومت ایران ، ریختن .  به یک  تعبیر ،  سیاسی کاران  جملگی  مبارزه می کنند . عده یی  علیه  رژیم  فاشیستی  ملایان  و عده یی  هم علیه همان  مبارزان . آنکه می آید این زحمت را برخود هموار می کند تا امثال  من علیه آیات عظام جانی  و یاغی  و فاسد اما همه ضد استکبار جهانی  !! مبارزه نکنیم  ، خب  آن فلکزده هم در حال مبارزه است و «  مبارز » نام دارد !  از شاعر وارسته کوهپایهٌ  «  یوش »  نیما جان عزیزم  مدد می گیرم که :  «  به کجای این شب تیره /  بیاویزم  قبای ژنده خود را ؟ »  . این  قبا و عبا و ردا  یا پیراهن یقه آهاری یک روشنفکر اتو کشیده نیست .  این روح  حساس ، آرزومند اما آزرده  و پیرشدهٌ  شاعری ست که از همه چیز گذشت تا گذشت  زمانه اش را دگرگون کند و نشد .  سرانجام  سرخورده  پای منقل نشست و سرایید :  «  چرا بر خویشتن  هموار باید کرد /  رنج آبیاری باغی / کز آن /  گل  ، کاغذین روید  »  .  در چنان زمانه هایی  که امروزمان  بدترین نوع آن است ،  شیرزنان  و شیرمردانی را  می خواهد که در برابر مصایب و مشکلات  نهراسند و واندهند . بایستند و برای تغییر، مبارزه کنند .  هر انتقاد و ایرادی  به مجاهدین خلق  به جای خود محفوظ  اما انصاف ، چنین  مقاومت پایدار و خلل ناپذیری ، غرور آفرین  و افتخار آمیز نیست ؟ به اعتقاد من ، انتقاد سازنده  و غیر مغرضانه  به منزله بهترین  وسیله  ُرفت و روب  و پاکیزه کردن است .  کسی که زیادی ها را زیر موکت و قالی  و پشت مبل های زیبا پنهان کند ، هنوز پی  به ارزش  نظافت  نبرده است .  بعضی ها  وسواس زیاده از حد تمیزی  دارند و بعضی ها  از یک خانه تکانی  ساده و مختصر و مفید ، دل می زنند و بیمناک می شوند .  شهامت  و شجاعت بازبینی  و بازسازی لااقل محدود  و لازم  ، خود بزرگترین  شهامت  انقلابی ست .  ضرورت بازبینی  و تغییر متناسب با وقت ، صرفاً به  دلیل خبط و خطا نمی باشد .  اقتضای زمان مهمترین و ضروری ترین عامل است  که به حیث  وسواس و نگرانی  ، نباید آن را نادیده گرفت  . انسان پدیده یی  بس شگفت  ، با استعداد و آماده برای درک و فهم مقتضیات  روز است . انسان  آن درختی  نیست  که چون بخواهیم  دریک مرحله از رشد ، از خمیدگی  یا کجروی آن جلوگیری کنیم  ، بترسیم  که مبادا درخت ، عقیم و بی ثمر و خزان زده بشود .  ظرفیت  انسانی  را اگر از یک زاویه بسته و تنگ ننگریم ، حجم  و فراخنای خداگونه یی  دارد .  بیهوده  نبوده که شیخ اجل سعدی شیرازی جهاندیده ، فرموده :  «  رسد آدمی به جایی  که بجز خدا  نبیند »  .  سعدی می گوید انسان  می تواند به تمامی  مجهولات و ناشناخته ها  دسترسی  پیدا کند بجز دیدن  خدا که قابل رؤیت نیست .  درهر حال نباید انسان را دست کم  گرفت . انسان عنصری قدرتمند و مستعد فهم و درک هر موضوع و لزوم  هر تغییر ، می باشد .  اگر قصوری هست در جهت دهی  و سمت و سوی بینی  است و نه ناتوانی  بشر .  بطور مثال کودکانی را در نظر بگیرید که دریک  روستا به مکتب  می روند . یک  استاد بزرگوار دانشگاه ، به تبعید ؛  معلم  این کودکان روستایی  می شود . آن استاد اگر آموزشی  در حد و ظرفیت روستا ، پیاده کند و فکر کند که میان  بچه شهری  و بچه روستایی  در فهم  تفاوتی  هست ، با آنکه استاد مسلم است ، راه خطا  پیموده . استاد آن است که افق های بزرگتری را به کودکان  نشان دهد .  او باید مطمئن باشد که  با انسان روبروست و نه  یک روستایی  . و باز سعدی ست که می فرماید : «  روستا زادگان  دانشمند  به وزیری پادشاه رفتند » . هرچه به بُرد و مساحت دید انسان بیافزاییم  ، توان ضرورت یا عدم ضرورت تغییر و تصحیح  او بیشتر خواهد شد . یک مثال ساده دیگر هم می آورم  : یک فرمانده بصیر ، مجرب ، مصمم و جانباز با در دست داشتن نقشه و برنامه و تاکتیک  ، واحدش را برای حمله به دشمن بحرکت درمی آورد . فرمانده در حین نبرد و پیشروی با شرایطی  روبرو می گردد که قبلاً قابل پیش بینی  نبوده است  . چه باید بکند ؟  برای اثبات خطا ناپذیری خود ، روی استراتژی و تاکتیک تعیین شده قبلی اصرار بورزد یا بر اساس موقعیت جدید ، اقدام  به تغییرات و تجدید نظر لازم  ، بکند ؟ . البته  اگر هدف ، کسب  پیروزی بر دشمن است ، باید تن به تغییر دهد . این  فرمانده مفروض با قبول واقعیت  موجود ، نه تنها از شأن و ارزش خود نمی کاهد که نشان می دهد در هر شرایطی ، اومی تواند همچنان  یک فرمانده قابل و غالب باشد  ......

 

                                                 ادامه دارد

 

                                            11 نوامبر 2005    

 

 

لینک | نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 20:32 توسط رحمان کریمی |


                                  دنباله  ( 15 )

 

            بیــا نیــهٌ «  تــه پیــازچــه »

 

                                                             رحمان کریمی

 

.... عدم شناخت درست و کامل جهان و قانونمندی های ثابت و بیشتر متغییر آن و نیز جامعه یی که متعلق به آن هستیم ، یکی از عوامل عمده و تعیین کننده شکست ماست . ما نمی توانیم  و دیگران نیز پیش از ما نتوانستند براساس ظرفیت های فکری ، عقیدتی  و مطالعات و پذیرش های ایدئولوژیکی خود با صرف بیشترین  انرژی و تلاش به هدف دست یابند . چرا که انسان ، عنصری پیوسته متغییر و تحت بسیار نیروها و تأثیرات آسیب پذیر است . اولین تنگنا و نارسایی  و مشکل زای ایدئولوژیکی  این است که دستگاه خود را کامل و پاسخ دهنده به تمامی  معضلات و مسایل می پندارد . دیگر آنکه می خواهد با کمک یک  اقلیت تربیت شده و تابع  ، نه تنها بر جامعه خودی که حتا جهان فایق آید . پیام و ادعای ایدئولوژی همیشه پیامبرگونه  ، مطمئن و نوید بخش می باشد . ایدئولوژی اعم از سیاسی  یا دینی  و یا مخلوطی از آندو به سرعت به نوعی  مذهب نوین مبدل می شود .  بنا به روایت مذهبی  خودمان ، گویا صد وبیست و چهارهزار رسول و پیامبر بزرگ ، کوچک  و خیلی کوچک برای ارشاد قوم  و قبیله  و امت خود وبالاخره بشریت  آمده و رفته اند . امروز در پهنهٌ گیتی  حتا یک دهکده را سراغ  نداریم که حاصل  آنهمه رسولان را پاسخ کافی  داده باشد . به زبان ساده  ، خداوند و خیل رسولان او درکار خود موفق نبوده اند .  حال چگونه  ممکن است انسان  یا انسان هایی  براین پندار باشند که نسخه شفابخش را آنها دردست دارند ؟  طبیعی ست که سنگ بزرگ علامت نزدن است و اگر زدنی هم در کار باشد سرانجام برفرق خود زنندگان فرود آمدن است . متفکران ، مبلغان  و رهبران فکری و سیاسی  مشرق زمین همچنان و هرکدام  به گونه یی  غرق پندارها و ایده آل ها ی خود می باشند . از پشت  دیوارساختمانی  که بالا آورده اند مردم را صدا می کنند و سرانجام جز اقلیتی  به ندای پیامبرگونه آنها پاسخی  نمی دهند . اشکال در همه جا می تواند وجود داشته باشد جز در معماری آن طراحان و مهندسان بی بدیل .  اگر عیب و ایراد و ضعف و نارسایی هست  از بیرون آن بنای مقدس  می باشد و لاغیر . می گویند فلانی لقمه را دور سر می چرخاند تا به دهان برساند . حیوانات ، پرندگان و حشرات برای شکار و سد جوع ، بنا به فیزیولوژی وجودی خود و بطور غریزی عمل می کنند .  یکی از کوتاه ترین راه ممکن و دیگری مانند عنکبوت  از طریق پیچیده و تودرتو ترین شیوه ها .  و چنین است روش تئوریسین ها در قبال جامعه و حیات انسانی  . مثال می زنم  :  حزب یا سازمانی  می خواهد با نظام  جبار ، ستمگر و ارتجاعی  حاکم بر میهن ، به منظور  کسب پیروزی و ساختن جامعه یی  نوین ؛ مبارزه و مقابله کند .  پروسه مبارزاتی  از دشواری ها و موانع و مقابله ها ، عبور می کند . اگر تفکر ، منش و روش خود مبارزان  حاوی اشکالات  پایه یی  باشد ، پس  اولین مانع  پیروزی درخود مبارزان  نهفته است که باید بازبینی  و اصلاح گردد . تعصب  و اصرار و ابرام و خود باوری  ، می تواند امکان هرنوع تغییر ضروری و سازنده و لازم را قفل و متوقف کند .  بستره پر فراز و نشیب و پرتلاطم  مبارزه  پیوسته در تغییراست اما مبارزان متعصب  بی توجه به تحولات ، بر فاکت های اعتقادی خود پای فشرده و یحتمل حتا یک بازبینی  کوچک را هم به منزله ِشرک و انحراف از اصول ، تلقی می کنند . به تصور من  مبارزه با دیکتاتوری نیازی به  فلسفه و مبانی ایدئولوژیکی  ندارد . تعیین  خط ، روش و شعارها بسیار کارسازتراز هر تئوری می تواند باشد .  انسان ساده وصادق و روشن بین می تواند مسایل را روشن  ببیند و درقبال آنها عمل کند . لازمه  این امر داشتن  یک منش و کاراکتر کاملاً  صمیمی  ، صادقانه و برکنار از خودبینی  و خود خواهی ها می باشد .  اگر انسان تصور کند که درعالم خلقت  ، تافته یی  جدا بافته است  و مثلاً خدا و یا تاریخ  رسالتی  عظیم بردوش او نهاده است ، بی تردید تمامی  فراورده ها و عملیات او روی یک ریل ایده الیستی  به «  نا کجا آباد »  خواهد رفت .  گاندی  شخصیتی  سلیم النفس ، بشردوست  ، مصلح و عارف منش ، اصیل و واقع بین بود .  او با استقبال مردم پرجمعیت  هند از جا در نمی رود ، خود را گم  نمی کند و پیامبر نمی داند .  دچار باور کاذب و توهم خود غول بینی  نمی شود .  برای رهایی  هندوستان از انقیاد استعمار امپراتوری  بریتانیای کبیر ، چیزها یی را از ملت  می خواهد که هم ممکن وهم در توان است .  گاندی یک حقوقدان  برجسته و پرتجربه است و به امکانات و توانایی های عظیم  دشمن واقف می باشد .  یک ایده الیست  نجیب و مؤمن است اما هرگز از واقع بینی  بدور نمی افتد . در برج عاج  ایدئولوژیکی  ، به زیج نمی نشیند .  برای رساندن هند به یک «  مدینه فاضله »  گرفتار توهمات رسولانه نمی شود . وقتی  گاندی می ایستاد به سخنرانی  ، فقط یک اقلیت مجذوب شور بیان او نمی شد . او روی ملت اثر می گذاشت و آنچه می گفت  حقایقی  بود برای همگان قابل درک  و قبول .  یک بار روشنفکران اطرافش پرسیدند که چرا او تا این حد ساده و معمولی  حرف می زند .  گاندی پاسخ داد من باید به گونه یی  سخن بگویم که همگان  آن را دریابند و گرنه شما روشنفکرید و مدعی  که خود پیشا پیش همه چیز را می دانید .  تجربه مبارزات  سیاسی  میهن ما بیانگر این واقعیت است که ما با همه حسن نیت ها و تلاش ها و صرف انرژی ها ، هرگز واقعیت را به تمامی  نه دیده ایم و نه پذیرفته ایم .  این مسئله دامنگیر همهٌ ماست و استثنا ندارد .  اینهمه پراکندگی  ، تضاد و اختلاف ، دسته بندی و خود محوری  حاصل بسیاری عوامل است .  ولی  عامل پیچ در پیچ رفتن  ، دور خود گشتن و گام برداشتن  یکی از علل عمده است .  من در صداقت پیشروان مبارزاتی  امروز ایران  تردید ندارم .  و آنچه گفتم  مغایر با این اعتقاد نمی باشد .  صادقانه رفتن  امری و به اشتباه  رفتن امر دیگری ست .  اشتباه یا اشتباهات قابل بازبینی  ، بررسی  و ترمیم است چنانچه  ترس یا تعصب  مانع نباشد . چه چپ های شریف و صمیمی  و واقعاً دلسوز به خلق  دیدیم که چه راه های بس دشوار را کوبیدند و سرانجام به جایی نرسیدند .  آنها راکبی  ضعیف نبودند اما  مرکوبی زیر پای داشتند  که تیزپا و مناسب  طی  طریق نبود .  بزرگترین فضیلت  آدمی  در پذیرفتن اشتباه  است و قبول اشتباه  نه تنها ذره یی  از شخصیت بزرگ شخص نمی کاهد ، بلکه  جلوه یی دیگر از اصالت ، صمیمیت و حق طلبی  او تلقی  خواهد گردید . این امر موقوف و مصداق هر جنبش رهایی بخش می باشد ......

 

                                                   ادامه دارد

 

                                                 8 نوامبر 2005    

 

 

 

 

لینک | نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 20:30 توسط رحمان کریمی |


                                     دنباله ( 14 )

 

            بیــا نیــهٌ  «  تــه پیــازچــه »

 

                                                                      رحمان کریمی

 

....... قصد نگارنده از اشاره به « مارکس » به هیچوجه لوث کردن و نادیده گرفتن نقش دورانساز این متفکر بزرگ نبود . هردستگاه فکری و فلسفی  ، محدوده های خاص برداشتی خود دارد و مسلماً دربرگیرنده همه حرف ها ، تجربه ها و حقایق نمی باشد . شناخت حقایق و واقعیت ها و قابلیت تغییر و تأثیر پذیری های پدیده های عالم هستی  و مهمتر پدیده پیچیده و متنوع انسان ؛ نمی تواند دریک ساختار فلسفی – ایدئولوژیکی  یا دین و مذهب به تمام و کمال و درستی  ، تعریف و برای همیشه تکوین شود . حقیقت و واقعیت امروز ، پیوسته در معرض تغییر و تطور و دریافت ها و مؤثرات غیرقابل پیش بینی  آینده قرار دارد .  تردیدی نیست که طبقات اجتماعی در برگیرنده یک سلسله خصلت های مشترک می باشد ، اما نه تمامی  خصلت های پیچیده و نهفته یک انسان طبقاتی . انسان را صرفاً از پایگاه طبقاتی  او دیده بانی و شناسایی کردن ، کوچک و ساده انگاشتن یک معادله چندین  مجهولی است . این امر بخصوص درجوامع آسیایی که تحول طبقاتی  مدام درمسیر هجوم عوامل سرکوبگر قرار دارد و اسکان و رشد یک طبقه بطور کامل و مستقل و پویا و پایدار ممکن نیست ؛ اهمیت خاص خود را پیدا می کند . چون قانون نسبتاً عادلانه وجود نداشته باشد و همان قانون ابتر هم بی ضامن اجرا دستخوش امیال دستگاه بوروکراسی  حاکم ، ابتدایی ترین حق و حقوق انسانی را پاسداری نکند ؛ انسان به مدد خصلت ها و غرایز و عقاید و پندارهای خود ، می کوشد به دفاع از حریم شخصی یا خانوادگی خود برخیزد . این خیز و تصمیم و ناگزیری ها موجب تعارض انسان با انسان می گردد. هر ضربه که از این رهگذر فرود آید ، نه بر فرق حاکمیت جبار که بر سروروی همگنان و همدردان .  درست مثل اینکه زندانیان تحت انواع فشار و مضیقه ها ، به جان هم بیفتند و زندانبان ها را کاری نداشته باشند . هرچه حیله گری ، نیش زنی  ،  بخل و حسادت و رقابت هست خرج یکدیگر کنند . درجا و مرحله مشابه دیگری می بینیم که زندانیان بر محور یک یا چند خواسته متحد شده ، به شورش برمی خیزند .  ساده و درمجموع دیدن  پدیده انسان برای مکاتب  و جنبش های سیاسی  فاجعه آمیز و بس زیانبار خواهد بود . در قلمرو متحول حیات  فردی و اجتماعی  انسان ، می توان  اصول و محورها و مخرج مشترک هایی  یافت که برابر با منطق ، همه زمانی باشند .  مقوله هایی  همچون حرمت و آزادی  انسان ، قبول دموکراسی  و رد همه اشکال دیکتاتوری  ، مقابله با استثمار و استعمار و ستمگری  ، باور به قابل قبول ترین  تجربه و دریافت های عملی  یعنی  علم و دانش  ،  عدم تبعیض نژادی و دینی  و ایدئولوژیکی  ، رد کیش شخصیت  و سروری  یک فرد برجمع  ، نیاز و اعتقاد به قانون نسبی  عادلانه  بدون هیچگونه  ملاحظه طبقاتی  یا مقام و مرتبه سیاسی – اجتماعی و .....

به اعتقاد من «  لنین »  نه تنها هیچ خدمتی  به مارکس و مارکسیسم نکرد  بل آن را منحرف  و در تیررس  تحریف و تصریف و به عنوان نخستین  تجربه ، برای یک بن بست  و شکست محتوم پایه ریزی کرد .  یک فرد هرچند نابغه می تواند در نهایت حسن نیت  مرتکب  خطا ، شتاب و باور زیاده از حد به تشخیص   خود بشود .  عنصر انسانی  هم بت شکن است ، هم  بت تراش و پرستنده .  هر میزان که انسان به مقام و اهمیت  خود در جهان و عرصه حیات واقف و مطمئن تر گردد ، هر اندازه که از قشری نگری  ، زودباوری  ، خود کوچک نگری و تقلید و تقیه فاصله بگیرد  به ارزش ها ، ضرورت ها و نقد و تحلیل و باور درست نزدیک تر می شود . او درک می کند که برای برپایی  یک نظام مبتنی  بر عدالت و دموکراسی  نیازی به خود کوچک دیدن و ذوب شدن نمی باشد .  انسانی  که بدان هیئت  «  نقطه »  یی  در معماری آزادی  و دموکراسی  مشارکت داشته باشد ، بی آنکه خود متوجه گردد تابعی  از اصل خدشه ناپذیر تبعیت است و تبعیت کورکورانه یا مجذوبانه  سراز یک نظام دیکتاتوری  در می آورد . بیشترین مارکسیت های  جهان سوم دیروز که امروز جنوبی ها خوانده می شود ، به ویژه کشورهای خاورمیانه ؛ چنین بودند . مارکس  ، انگلس ، لنین و استالین  حجت فایقه بودند . به آن حریم های مقدس نمی شد با دید نقد و تجدید نظری نگاه کرد .  آنکه جرأت داشت و چنان می کرد ، حتماً آبشخوری در اردوگاه سرمایه داری داشت ! .  متفکر و تئوریسین استقلال طلبی  چون «  خلیل ملکی »  بسی  مهرها و چوب ها خورد . پیش از او بوخارین ، تروتسکی  و کامینف ها  مزه نافرمانی را چشیدند . تروتسکی  از دوزخ استالین به مکزیک  پناه برد و در آنجا به جای چوب ، ضربات مهلک  تبر یک متعصب  اعزامی را خورد و رفت .  در میهن ما چپ ها و مذهبیون هرکدام  برای معبود های خود سینه می زدند و یقه چاک می دادند . با شاه درمی افتادیم  تا دست نشانده رفیق استالین را رییس جمهوری دموکراتیک  توده یی  ، به جای او بنشانیم .  بعد تر رفیق مائو آمد ، رفیق انورخوجه  و رفیق کاسترو و رفیق  پشت رفیق  تا سرانجام نوبت به رفیق گرباچف و پروستریکای او رسید . یا مات و قبضه روح شدیم  یا مجذوب و یک شبه کاشف محاسن و امتیازات جهان سرمایه داری .  وبرای آنکه سوگند و میثاق نوین مان راست باشد و در گذشته های شکست خورده دفن نشویم ، یکهو از دموکرات ترین دموکرات های غربی  ، به تعریف و تمجید باز هم مقلدوار دموکراسی  برخاستیم  و چون دیگر خیلی  دموکرات دو آتشه بودیم  ، برای پرهیز از هرگونه خشونت انقلابی  ، کوشیدیم  از دل ساروجی نظام ملایان یک دموکرات  نرم و اسفنجی را بیرون بکشیم که البته تا به امروز به دلمان مانده است  و عدالت پیشه ! یی  مثل احمدی نژاد روی دو دستمان داریم .  عدالت پیشه که با زیر پیراهن  رکابی  و دمپایی  به سرکشی  جنوب شهر می رود در دل می گوییم  :  چه ناجی یی  که ما را بیاد رفیق ...... می اندازد .  ولی این پیر وقتی او را می بیند انگار که یک  نوچه شعبان بی مخ  یا قصابی  از سلاخ خانه دیده است  . ........

 

                                           ادامه دارد

 

                                            5 نوامبر 2005               

 

 

   

 

                                            

 

 

 

لینک | نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 20:29 توسط رحمان کریمی |


                                       دنباله  ( 13 )

 

             بیــا نیــهٌ  «  تــه پیــازچــه  »  

 

                                                                        رحمان کریمی

 

..... تصورنرود که رهنمود فیلسوفانه ارسطو به اسکندر محدود وتمام شد . بجز استثناها ، تاریخ می گوید که همیشه تا به امروز ، آن سیاست « مدبرانه ! » سر مشق تمامی قدرتمداران و حکام مرز وبوم ایران بوده و کماکان هست . ارسطو به اسکندر نگفت که امور را به دست نادانان بسپار . چون می دانست که برای دوام استیلا ، باید چرخ های نظام حاکم از گردش و حرکت باز نماند . او سفارش بر آدم های کوچک یعنی حقیر و وابسته طلب  کرد . نادان اگر با همه جهلی که دارد ازیک منش سست و تسلیم پذیر برخوردار نباشد ، ممکن است پس از کسب تجربه و آگاهی  دربرابر قدرت ستمگر حاکم نافرمانی کند . اما عنصر ضعیف هر چند دانا ، با سواد و با فرهنگ باشد ، فایده خدمتگزاری اش بیشتر و مؤثرتر. او همچون یک نادان درخدمت ، ازاین استعداد بهره مند است که کاسه داغ تراز آش باشد واگر خان فرمود که برو کلاه فلانی را بیاور ، برود سربا کلاه ، بیاورد . دانش بدون فضیلت اخلاقی  حکم ضرب المثل : «  تیغ تیز دست زنگی مست » را دارد . روشنفکران ، دانشمندان وسیاسیون  غیرمتعهد و بی ریشه ونیز حقیران ، عقده یی ها ، بی ظرفیت ها ، خودخواهان ، شهرت طلبان ، مال و جاه پرستان ، فاسدان ، چاپلوسان و اطاعت کنندگان ، بهترین و مطمئن ترین پاسداران نظام دیکتاتوری و توتالیتری می باشند . یک اشتباه فاحش روشنفکران ، تحلیلگران و تئوریسین ها و رهبران سیاسی همانا که مختصات غریزی و روان فردی و خوب یا بد هرآدم و هرچیز را با ترازوی آرمان و ایدئولوژی و میزان وفاداری و اطاعت فرد ، سنجیده و ارزیابی می کنند . هربینش که به حقوق و اصالت و اعتبار فرد صرفاً دریک هدف ایدئولوژیکی  وکارایی او برای جمع ، بها دهد ، مسلماً از حریم و حرمت انسان به پاس موجودیتش در عرصه هستی ؛ فرسنگ ها بدور است ، هرچند بر خیر وصلاح پایه گذاری شده باشد . البته خیر وصلاح امری ست نسبی و تعبیر و تفسیر پذیر . وقتی شخصیتی  انقلابی  مثل «  لنین »  حکم به کشتن حتا طفل چهار ساله تزار می دهد ، نه تنها متوجه جنایت خود نیست بلکه مطمئن است که صلاح نظام نوین سوسیالیستی را به کمال مد نظر داشته  است . نظامی که می خواهد با نظام سرمایه داری بین المللی  مقابله کند از یک کودک بی گناه چهارساله چه ترسی می تواند داشته باشد  ؟ مارکسیسم ، انسان را بعنوان ابزار و مولد تولید تعریف می کند . تاریخ حاصل نقش فرد نیست و چون نیست  پس برده یی ست در کار ساختن و برپا کردن اهرام سوسیالیسم و کمونیسم .  خصلت های فردی حاصل جایگاه طبقاتی ست و بنابراین علوم ژنتیکی  و روانشناسی – روانکاوی  ومباحثی از این قبیل ، آن بخش از علوم بورژوازی ست که به هدف تخطئه نقش طبقاتی و جهان بینی  ماتریالیسم فلسفی و تاریخی ، وضع و گسترش و اهمیت داده شده است ! . چنین بود که اتحاد شوروی درعلم  ژنتیک چند دهه از غرب عقب افتاد . این عقب ماندگی  منحصر به شوروی نماند ،  بلکه دامنگیر بیشتر روشنفکران ، بخصوص کشورما گردید . احزاب و سازمان های مترقی  کاری به اخلاقیات و غرایز فرد نداشتند اگر او سیما و عملکرد قابل قبول سیاسی  داشت . مارکس یک فیلسوف بزرگ و نقطه عطف درشتی در تاریخ سیاسی  و فلسفه عملی بود . او فیلسوفی اقتصاددان و اقتصاددانی فیلسوف بود. هرچه بود ، پیامبر نبود که با مجموعه یی  از آیه های وحی ُمنـزَل برای امت بشری ظهورکرده  باشد . او دیده بان و تعریف کننده یی بود که مسلماً تمامی تحولات و تغییرات آینده را پیش روی خود نداشت . مارکس به اصالت وجود دریک حوزه آزاد و مختار عنایتی نکرد  زیرا انسان را طبقاتی  می دید . بنابراین اخلاق  طبقاتی  ، فرهنگ طبقاتی  و .... کوتاه ترین راه برای برپایی  یک دستگاه فکری می بود . بعد از کامیابی  لنین درانقلاب اکتبر ، دیگر مارکسیسم – لنینیسم یک مذهب شد . و چنین بود که پنداشتیم در تمامی قاره ها و قلمروهای جغرافیایی و تاریخی  ، اقتصاد زیربنا و فرهنگ روبناست . اختلاف زنده یاد احمد کسروی با حزب توده بر سر شاه و نظام جبار او نبود . کسروی با یک تجربه ، مشاهده و مطالعه عینی و بالینی  می گفت که در جوامع عقب مانده یی مثل جامعه ما ، فرهنگ زیربناست .  تا این زیربنا محکم و استوار و پایا نشود ، اقتصاد تابع سیاست وهردوتابع  مهاجمه گردنکشان داخلی و خارجی ، دستخوش تغییرو تبدیل خواهد بود . حزب توده و کلاً تفکر چپ عکس  نظر کسروی را تقریر وتحریر می کرد . گذشت زمان خاصه فروپاشی  اردوگاه شرق و همچنین قد برافراشتن خمینی  و ملایان به ما درسی داد که صحت نظر امثال کسروی را تأیید می کند . یاد آور می شود که این سخن به معنی  کم بها دادن به نقش اقتصاد نیست . مقصود این است که در جوامع آسیایی ، فرهنگ و اخلاق به معنی  وسیع و جامع آن نقشی  بسیار تعیین کننده دارد و بی آن ، سرنوشت هر تلاش سیاسی و مبارزاتی  به دست عواملی  رقم می خورد که در اختیار مبارزان نمی باشد . وچنین بود که ملایان با هوش شیطانی خود بیش و پیش از روشنفکران و تحصیلکردگان  ، پیام و خطر احمد کسروی را دریافته  و او را به شهادت رساندند . ملایان از جهت منافع و مصالح دراز مدت خود اشتباه نکرده بودند . آنها رهبران و تئوریسین های حزب توده را با آن که از پشتوانه نیرومندی مثل شوروی و اقمارش برخوردار بودند خیلی  خطرناک و جدی نگرفتند زیرا می دانستند که در جامعه یی همچون ایران ، ماتریالیسم  فلسفی - تاریخی  و حرف های گنده گنده حزب توده راه به جایی جز بن بست ، نخواهد برد . روانشاد احمد کسروی دست روی رگ حساس و ام الامراض اجتماعی ما گذاشته بود که پیش شرط بهبودی ، رهایی  از چنگال ملایان و هرنوع دخالت دینی  در امور سیاسی  ، می بود ......

 

                                            ادامه دارد

 

                                      3 نوامبر 2005       

 

 

 

لینک | نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 20:27 توسط رحمان کریمی |


                                    دنباله ( 12 )

 

              بیــا نیــهٌ  «  تــه پیــازچــه »

 

                                                                     رحمان کریمی

 

..... قدرت وتوان تشکیلاتی  برای تغییرنظام دیکتاتوری تا بن دندان مسلح و بی رحم ، زمانی می تواند به پیروزی بیاندیشد که بی ابهام وترس و تردید ، دراذهان و قلوب مردم جا گرفته و با اعتماد واطمینان ، شناسایی شده باشد . درهر دوره و برههٌ زمانی  ونیز درهرمکان و موقعیت اجتماعی ،  الزاماً یک اقلیت نمی تواند بر حاکمیت فایق آید مگر آنکه مردم با آن و چشم به راه آن باشند . تجربه مبارزات چریکی و انزوا درخانه های تیمی را نباید هیچگاه دست کم و نادیده بگیریم .  فرزندان زبده و نجیب و قهرمان ما در شرایطی تا پای جان مبارزه می کردند که لشکر آخوندها در تمامی  سطوح  وزوایای جامعه ایران حضور و موذیانه فعال بودند . فعال برای انتقال محتویات ذهنی و مکتبی خود به مردم و جوانان . آنها زیر پوشش جلسات آموزش و قرائت قرآن و سازماندهی های به ظاهر غیر محسوس ، درخیال کسب قدرت بودند . بسیار سال ها پیش بزرگمرد مصلحی چون «  احمد کسروی » درکتاب «  شیعه گری » خود این هشداررا داده بود که آخوندها قدرت و حکومت را حق خود می دانند و بهمین دلیل هرگاه فرصتی  پیدا کنند ، پاپی دولت روز می شوند . نه شاه و طرفداران وجیره خوارانش  به حرف این مرد توجه کردند ونه روشنفکران مترقی جامعه . آیا جا ندارد که بگوییم  : « درخانه اگر کسی هست  یک حرف بس است »  متأسفانه حرف ها مکرر و بسیار بوده و اهمیت دهندگان بس قلیل .  به هرحال  مبارزان ما تمامی  این نوع تحرکات و فعالیت ها ی ملایان  و مکلا های همفکر وهمقدم  را که تا حوزه های نجف ، کربلا و سامره سربرداشته بود ، یکدستی  و کم اهمیت گرفته بودند . آنها بنام خلق و زحمتکشان ، عمدتاً چشم به  روشنفکران  داشتند وجغرافیای پر جمعیت سیاسی ایران را درآینهٌ  راسته خیابان دانشگاه تهران رؤیت و مساحی   می کردند . دلشان برای خلق ، برای کارگران و زحمتکشان درتپش بود اما آنچه نمی دانستند راه یافتن به آن دل ها بود . چون «  فیدل کاسترو » ی دانشجو و یارانش توانسته بودند درجزیره کوچک کوبا پیروز شوند ، پس چرا آنها نه ؟ ! کوه نشد ، از جنگل . ازجنگل نشد ، ازخیابان های تهران . دلم می سوزد که همه آنها پاک و شریف و با استعداد ترین جوانان پیشتاز میهن ما بودند . اگر کسی گمان برد که درسال 57 مردم با الهام از یاد آن عزیزان بحرکت در آمدند باید مطمئن باشد که همچنان یک ایده الیست سیاسی بیش نیست ، هرچند سواد تئوریکی  و ماتریالیست فلسفی – تاریخی اش بد نباشد .  اشکال درعدم شناخت مردم و عدم توجه دقیق به نقش اکثریت مردم در پروسه های تاریخی  ایران می باشد . بسیاری از روشنفکران ما عمری را با مردم می گذرانند بی آنکه مردم را به درستی  شناخته باشند . شاید باز ضرب المثل خودمان گویاتر باشد : « هرکسی نقش خویشتن بیند درآب »  . عوامل و زمینه و پیش زمینه های داخلی  و خارجی انقلاب  57 چیزهای دیگری بود که متأسفانه ما هنوز لااقل از بخشی از آن عوامل غافل هستیم .  عامل و اثر مبارزات چریکی  درچند روز آخر بهمن ماه تجلی  وتبلور پیدا کرد و نتوانست تعیین کننده بشود . پادگان ها و مراکز مختلف بدست نیروهای مترقی  فتح شد ولی  سایر عوامل چنان  قوی ، گسترده و با سابقه بود که آن فتوحات را عقیم  و سرانجام بدست  ملایان سپرد . و به گناه همان تخطی  و از خط بیرون زدن ! ! چند روزه بود که بعد از استیلای ارتجاع آخوندی ، مبارزان ما به چنان کیفری رسیدند که از یاد رفتنی  نیست .  در بافت و ساختار طبقاتی  و مردمی  جامعه ایران بدون حمایت اکثریت  نمی توان بجایی رسید و این امر بخصوص در مقطع کنونی  بیش از هر دورهٌ دیگر مطرح است . من بنا به تقسیم بندی که قبلاً کرده ام وقتی به بخش «  مردم ایران »  رسیدم بیشتر دراین باره بحث خواهم کرد . اما چه باید کرد که همچنان به نقش  اخلاق  و فرهنگ بی اعتنا مانده ایم . درجامعه یی که بعد از آنهمه لطمات و صدمات و تلفات هنوز هم نمی توان چه درقلمرو دیکتاتوری حاکم و چه اپوزیسیون ، حرف حق را زد و مورد بغض و خشم قرار نگرفت باید از بنیاد تربیت اجتماعی ، اشکالات بزرگی وجود داشته باشد که دامنگیر همگان شده است . و اشکال بزرگتر اینکه نخواهیم  آن را جدی بگیریم .  قدرمسلم ، تا پایه های اخلاقی  و فرهنگی روی آب یا هوا پی ریزی شده ، معایب ، مشکلات ، نارسایی ها و موانع به قوت خود باقی خواهد ماند و بسیار تلاش های سنگین و صمیمانه ما را عقیم  خواهد گذاشت .  حافظ جان شیرازی صرف نظر از مقام شاعری اش یک روشنفکر بزرگ عصر خویش بود . جهان ندیده ، جهان را پیش روی داشت .  «  جام جهان نما »  منشوروار، معانی  زیادی را در بر دارد . حافظ با این جام دمخور بود .  با وجود این از محتوا و بارتاریخی سرزمینش ایران زمین  ، سرشار . او و همگنان پیش از او با همه روشن بینی ،  علت العلل حوادث را در تقدیر و بازیگری سرنوشت ساز فلک  می دیدند . ستمگران ، مستبدان و منحرف و معیوب کنندگان را درروی زمین رویا روی خود داشتند اما مسئله را به چرخ فلک حواله می دادند .  رند جهانسوز می فرماید : «  آسمان کشتی ارباب هنر می شکند / تکیه آن به که براین بحر معلق نکنیم  »  بیچاره آسمان ! حافظ با همه عظمت و جلال فکری و هنری اش تحت تأثیر رسوبات فرهنگی – تاریخی جامعه به یک امر مهم و پایه یی و عینی  ، برخوردی عامیانه و غیرواقعی می کند .  او توجه ندارد که آنچه در زمین می گذرد در نوع مناسبات و توسط خود زمینیان رقم می خورد . درجایی دیگر می فرماید : «  فلک به مردم نادان دهد زمام مراد / تو اهل دانش و فضلی ، همین گناهت بس »  فلک گناهکار است یا قدرتمندان یکه تاز روی زمین ؟ نقل شده است که وقتی  اسکندر سرزمین بسیار پهناور ایران را به تسخیرخود درآورد ، درچگونگی اداره آن درماند . از استاد خود ارسطو درآتن  ، نظرخواهی کرد . ارسطو نسخه یی موجز و ساده برای اسکندر نوشت وارسال داشت  :  «  کارهای بزرگ را بدست نادانان  و حقیران خودشان بسپار و خیال را راحت کن »  .....

 

                                                    ادامه دارد

 

                                                1 نوامبر 2005       

 

 

لینک | نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 20:26 توسط رحمان کریمی |


                                     دنباله  ( 11 )

 

          بیــا نیــهٌ  «  تــه پیــازچــه  »

 

                                                                        رحمان کریمی

 

.... دکتر شاپوربختیار درکتاب خاطرات خود که من بیست ویک سال پیش در برلین ، توسط دوتن از هواداران شیرازی او دریافت کردم ؛ می گوید که در 37 روز نخست وزیری اش ، نه ژنرال هایزر حتا تلفنی با او تماس گرفت ونه ژنرال های شاه . ژنرال هایزر آمده بود تا معامله را با آخوندها که در پاریس و تهران جوش خورده بود مراقبت ونگهبانی کرده و احتمال هرکودتایی را منتفی کند . تیمساران جانثار یک شبه جانثار ژنرال هایزر آمریکایی شدند . چرا ؟ چون پادشاه عظیم الشأن شان نیز ازچنان اطاعتی برخوردار بود که دروقت بحران و سختی از سفیرآمریکا درتهران کسب تکلیف می کرد . اگر سفیر می گفت که اعلیحضرت باید چمدان ها را ببندد و به هواخوری برود ، نافرمانی نمی کرد . من به عمرم دو بارشاهد این اطاعت همایونی بوده ام : بیست و پنجم مرداد ماه 1332 و انقلاب 57 . حالا حضرات نشسته اند درخارج و می خواهند از ملت طلبکاری هم کنند  وبه چهرهٌ مقاومت ایران چنگول هم بکشند . دکترشاپوربختیار آمریکایی نبود . درباری نبود . او شخصیتی ملی بود که سال ها چون دیگر رهبران ملی ما ، از ایجاد یک جبههٌ متشکل سیاسی باز و غافل مانده بود . بدین دلیل در انقلاب 57 دست به بزرگترین و خطرناک ترین ریسک سیاسی سراسر عمرخود زد که با شامه تیز دریافته بود که چه فاجعه عظیمی برسر راه ملک و ملت کمین کرده است . خود را سنگ روی یخ کرد و کسی با او همراهی نکرد . نه تیمساران ومقامات شاه و نه ژنرال هایزر و دولت متبوعه اش و نه مردم و رهبران ملی ایران . از همه سو خنجرها فرود آمد . بزرگترین اشتباه بختیار این بود که می بایست خیلی پیشتر به سراغ شاه کنترل از دست داده می رفت تا لااقل   تکلیف خود را پیشا پیش  بفهمد . زمانی صدارت را پذیرفت که دیگر دیرشده بود .  اشتباه بزرگ تر آنکه وقتی به تبعید آمد ، نهضت خود را با همان فراریان نظام شاهی راه انداخت و کار رسید به جایی که نباید برسد . شخصیت های ملی ، پاک و وطن پرست درنهضت او خیلی کم بودند .  با توجه به مطالبی که به اختصار آمد ، امروز تعجب نمی کنم که یکی از تلویزیون های جماعت سلطنت طلب مثل رژیم آخوندی بخواهد درنهایت افلاس از آب گندیده عناصری مثل «  کریم حقی »  کره بگیرد . آقای مسعود رجوی در بیان این اصطلاح به تأیید تاریخ رسیده ،  اشتباه نکرده است : «  شاه و شیخ » . حالا با هم بتازید تا ببینیم به کجا می رسید . ولی مطمئن باشید که دگرباره حاکم به ایران نخواهید رفت . « آن سبوبشکست و آن پیمانه ریخت »  سبوی شکسته کهنه شده را کسی  گـَنگو ( بند ) نمی زند . اگر قرار بر بازگشت یک سلسله منقرض بود هم اکنون ظاهرشاه در افغانستان  و نوه رشید و بالا بلند آخرین پادشاه عراق ، ملک فیصل ، درعراق  سلطنت می کردند ، عراقی که از یک اپوزیسیون قابل حساب هم ( منهای کردها ) برخوردار نبود . ما دیدیم که در بدو امر،  ظاهرشاه و نوه ملک فیصل در شورای رهبری اپوزیسیون بودند ولی نه برای حکومت و سلطنت کردن . مقایسه کنید شرایط کنونی  ایران را و فرض کنید دوره بعد از سقوط آخوندها را . مجموعه یی از سلطنت طلبان که بتوانند ایران به آشوب کشیده را اداره کنند ، ادعا و معرفی کنید تا بلکه قانع کننده باشد . بهتر همان که درکانال های تلویزیونی خود طرز مو رنگ کردن را به زنان ایران که خود بهتر می دانند ، بیاموزید و درکنار همه آسمان و ریسمان  بافتن ها از بریده های مجاهدین خلق هم مدد بگیرید و بیش از این از شما کاری دیگر برخاسته نیست و خودتان بهتر می دانید . اگر آقای رضاپهلوی درطول این بیست و هفت سال ، نسل جوان و تازه یی  از مشروطه خواهان دموکرات  و فعال به دورخود جمع کرده بود شاید  می شد روی آن حسابی  باز کرد ولی می بینیم که جمعیت وعنان اوبدست همان کسانی هست که پدرش را به آن سرنوشت رساندند و پیش از همه فرار را برقرار ترجیح دادند . حالا در پیرسالی  می خواهند چه گلی به سر آقای رضاپهلوی و مهمتر ملت ایران بزنند باید درهمان تلویزیون ها از خودشان پرسید . مگرطیف های سلطنت طلب نبودند که ازسویی ریگ کفش شاپور بختیار درخارج  شدند و ازدیگر سوی با اشغال تشکیلات سیاسی او ، آن را به شعبه یی از مافیا مبدل کردند ؟ گفتنی حول این بخش از اپوزیسیون بسیار است . اما به آقایان گوشزد می کنم که نیروهای آزادیخواه ایران اعم از  ملی  و چپ هر اشتباهی که مرتکب شده باشند یک سر علت آن می رسد به نوع حکومت استبداد سیاسی که شما و مرحوم اعلیحضرتتان داشتید . امری بسیار طبیعی و با سابقه هست که زیر فشار ، تهدید و تعقیب ، زندان و شکنجه نمی توان اندیشه را مبرا از خطا دانست . اگر خطایی هست در عدم شناخت جامعه یی ست که آزادیخواهان ما می خواستند و امروز می خواهند راه رستگاری آن را جستجو و دنبال کنند . نیروهای ترقیخواه ایران ، روانشناختی  مردم خود را نه در دست داشتند و نه مد نظر . متأسفانه امروز هم از پی بدترین و پرزیان ترین تجربه تاریخی معاصر از این مهم غافل و بی توجه اند . دریک تقسیم بندی کلی ، نیروهایی مبناو زیر بنا و مهندسی شناخت را بر فلسفه و دکترین های خارجی گذاشتند و نیروهایی  دین ومذهب را . برای ساختار اجتماعی ایران معاصر هیچکدام نمی توانستند جز درحد عضوگیری محدود ، فراگیر و آلترناتیو بشوند . میان عضوگیری و پیشبرد تشکیلاتی با عمومی و مردمی  شدن فاصله بسیاراست . اگر به مختصات روان فردی و اجتماعی جامعه بی اعتنا بمانیم و صرفاً متکی بر توان  تشکیلاتی خود باشیم  ، پیروزی امری خواهد شد در معرض احتمالات و خواست ها و تغییرات معادلات داخلی و بین المللی .  پیوسته در تهدید و تحدید و یحتمل انزوای ملی . هر جامعه براساس طبقاتی  ، فرهنگی و منطقه و قاره یی ازویژگی های خاص خود برخورداراست . تجربه اروپا یا آمریکای لاتین یا آفریقا را نمی توان دربافت مردمی ایران پیاده کرد وگفت درهر زمان و شرایط یک اقلیت قوی و ترقیخواه می تواند به پیروزی برسد و دیگر نیازی به یک محاسبه و مطالعه جدی ، عمیق و گسترده روی اکثریت مردم نمی باشد . ضرب المثل خودمان چه گویاست که  هرگردی ، گردو نیست . اشتباه بزرگ و متوقف کننده همین جاست که از یک دیدگاه آکادمیک و کلاسیک سیاسی  به یکی دو نسخه دست بیابیم و آن را دوای درمان هر جامعه بیمار تلقی کنیم . هرکس و هر جریانی که درمشرق زمین ، خاصه ایران ، زبان و حال و خلقیات مردم را نشناسد و بخواهد تنها با شعارها و وعده ها جامعه را معطوف به خود کند ، مسلماً درنهایت  صداقت و صمیمیت در اشتباه محض قراردارد . از زبان دل و جان و روزگار و فکر واندیشه و آرمان مردم حرف زدن و عمل کردن ، مؤثرتراز هر تئوری و ایدئولوژی می تواند ضامن موفقیت باشد . کارسیاسی ، اهداف معین سیاسی خود را دارد . این اهداف اگربر اساس تفکر و تشخیص  و رده بندی تئوریکی خودمان بنا شده باشد ، یا آنکه  براساس کوتاه ترین راه ممکن ، مبتنی بر درک و شناخت کامل اجتماعی باشد ، مسئله یی بس جدی و سرنوشت ساز است . مثلاً می خواهیم کشورمان را از دست دیکتاتورها نجات بدهیم . دراین رهگذر نیازی به توسل به دین یا فلان آیین نیست . هرانسانی معنی ظلم وظالم را می تواند بفهمد . هرانسانی در اسارت بودن و نبودن را درک می کند . اسپارتاکوس نه تئوریسین بود و نه چیزی دراین ردیف . چیزی می خواست و حرف حقی را به روشنی بیان می کرد که همه بردگان آن را با تمام وجود لمس می کردند و طالب آن بودند . مصدق هدفش روشن بود . خلع ید از سیاست استعمارگر خارجی . این هدف برحق ،  نیازی به فلسفه ، تئوری و صغرا و کبرا های روشنفکرانه نداشت . او مردمی بود و به زبان مردم حرف می زد . ملت به راحتی پشت سر او قرار گرفتند . نیروهای مترقی ما اکثراً برای مقابله با امر دیکتاتوری می افتادند در دست انداز و پیچ و خم مکاتب تا به یک تئوری ذهنی و عملی برسند . خود می رسیدند یا نمی رسیدند یا چگونه می رسیدند یک امر،  مسلم بود که بطور عمومی ، مردم به آنها نمی رسیدند . بنابراین چاره یی جز عضوگیری و عضو پروری واتکا به توان تشکیلاتی خود نداشتند  ....

 

 

                                                  ادامه دارد

 

                                                30 اکتبر 2005     

 

 

 

 

 

لینک | نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 20:25 توسط رحمان کریمی |


                              دنباله  ( 10 )

 

         بیــا نیــهٌ  «  تــه پیــازچــه »

 

 

                                                                               رحمان کریمی

 

ــــــ  یک توضیح :

پیش از پی گرفتن مطالب مورد بحث ، ضروری می دانم بدین نکته اشاره کنم که آنچه تا کنون آمده و خواهد آمد صرفاً و مطلقاً حاصل اراده ، تصمیم و برداشت های فردی خودم بوده و هست . هیچ کس یا جریانی حتا به اشاره یی کوچک ، مستقیم یا غیرمستقیم ذی مدخل نمی باشد . روزگاری دررابطه با استعفای مخلص ازکانون نویسندگان ، یکی از قلمزنان عضو، براین گمان باطل و ناروا رفته بود ودیگر کافی ست . سازمان مجاهدین خلق ایران و شورای ملی مقاومت به تجربه یی بس طولانی نشان داده اند که دربرابر مخالفان مغرض ژاژخای ازچه میزان شجاعت اخلاقی ، اعتماد به نفس و صراحت لهجه برخوردارند که نیازی نباشد که خود را پشت الف آدمی چون من پنهان کنند . نگارنده هم که سال هاست با افتخار کنارو با مقاومت ایران هست ، کسی نیست که خود را وسیله قراردهد . من استقلال خودم را دارم و برپایه همین استقلال ، حرف هایم را درست یا نادرست ، بیان می کنم . مجاهدین خلق و شوراییان دروقت وجای لازم ، از صبر ایوب پیشی می گیرند . اگر چند سال است که دربرابر یاوه سرایی ها ودق دل خالی  کردن های بعضی بلند گوها و جعبه جادویی ها سکوت پیشه کرده اند نه از سر ضعف یا عقب نشینی ست که درحقیقت نمی خواهند درشرایط حساس این ایام وقت و انرژی بس ضروری خود را صرف یا هیچ کنند . بنا براین خیال همه گان راحت باشد که این « ته پیازچه » جز حقیقت ، هیچ کس یا جریانی را وکالت و نمایندگی نمی کند . دست برقضا ، امروز صبح که برای خرید مایحتاج بیرون رفته بودم ، برحسب تصادف به یک جوان شریف هوادار مجاهدین خلق برخورد کردم . دوست عزیز انگارکه کفر ابلیس را دیده باشد سر به زیر با اخم و تخم تمام ازلای دندان های فروبسته اش سلامی کرد و به تندی رد شد . و اتفاقاً ساعتی  دیگر یکی از خواهران خوب را دیدم که من مورچه آنقدر به زمین چسبیده بودم که به نظر نیامد . والسلام توضیح تمام .

.... مخالفان انقلاب 57 و عمدتاً سلطنت طلبان ، همهٌ کاسه کوزه های استیلای مصیبت بار خمینیسم را برسر سازمان های چپ وسازمان مجاهدین خلق و دیگر مشارکت کنندگان درانقلاب خرد می کنند وبه اتکای حضور هیولای مخوف آخوندی درصحنه ملی و بین المللی ، می خواهند نه تنها در مقام تبرئه خود برآمده و مشروعیت گذشته خود را به رخ بکشند ، بل چیززیادی هم طلبکارمردم باشند ! . سطح تبلیغات آنقدر بالا گرفته که بخشی از چپ نمایان راست رو ، و ملیون همیشه راست رو ، درنهایت افلاس و درماندگی رویی منتظر به فرج و گشایش از درون رژیم دارند و رویی با این ورشکستگان به تقصیر ، فسیل هایی که درصحنه سیاسی تاریخ خونبار امروز ایران ، فقط آرواره هایشان از کار نیفتاده هم چنان که شم بازاریابی اقتصادی شان . کسانی که خود دهه ها ضد آزادی و دموکراسی بوده و مبارزان را سرکوب می کرده اند ، امروز واقعاً چگونه می توانند خود مبارز راه استبداد شوند ؟ نیک که بنگریم هم امروز در موضع اپوزیسیون رژیم حاکم ، کار اساسی آنها مبارزه با مبارزان واقعی ست و جز این نیست . یکی دیگر از هنرهای مبارزاتی آقایان مغشوش و منحرف و فاسد کردن افکار و اذهان عمومی نسبت به واقعیت هاست . وقتی رژیم خمینی  برسر کار آمد ، خیل قابل ملاحظه یی از کارشناسان ، متخصصان ، تکنوکرات ها و بیشتر دلالان سرمایه داری بین المللی به خارج هجوم آوردند . اعوان و انصار مکتبی  خمینی  سررشته اداره مملکت بزرگی  چون ایران نداشتند . این سئوال مطرح است که این مجاهدین خلق و فدائیان بودند که ماندند و چرخ های بوروکراسی  و اطلاعاتی  ، نظامی و اقتصادی نظام را به حرکت درآوردند یا سلطنت طلبانی که ماندن را بررفتن پرصرفه تر دیدند . مقامات رژیم آخوندی که هیچ تجربه کارشناسی در رشته های مختلف درخارج کشور ودر رابطه با انواع خرید ها نداشتند ، از خوش خدمتی و دلالی مجاهدین خلق و دیگر گروه های چپ برخوردار شدند یا سلطنت طلبانی که سال ها در کارشان خبره شده بودند ؟ در طول جنگ هشت ساله چه کسانی – که بعضی هم لو رفتند – دلالی اسلحه رژیم و شرکت های تسلیحاتی  خارجی می کردند و بنام دفاع و کمک به وطن در برابر اجنبی ، ثروت ها به جیب زدند ؟  لابد مجاهدین خلق و اعضای شورای ملی مقاومت !! .  ( زنـــــــــده بـــــــــاد «  وتن  ! » ) . اینها اتهام واهی یا مغرضانه نیست . حقایق تلخی ست که دامن نشریات تا منفردان و حتا بعضی از به ظاهر فعالان آنها را نیز گرفت . آخرین ، دادگاه برلین و لو رفتن مسئول تشکیلات سلطنت طلبان در برلین بعنوان عامل وزارت اطلاعات رژیم آخوندی . آری ، چنین جماعت و عناصری هستند که دارند درکانال های تلویزیونی خود ، مجاهدین خلق و دیگر گروه های شرکت کننده در انقلاب 57 را  سین – جیم  می کنند . در بررسی و تحلیل انقلاب 57  بسیار کتاب ها ، مقالات ، جزوات به نگارش درآمده که مستدل به اثبات رسانده اند که این قدرقدرت آریا مهر بود که بنا به ماهیت ارتجاعی  و ترسی که از چپ داشت ، بیشترین میدان و فرصت را برای  ملایان و بیشترین فشار ، سرکوب و تنگنا را روی فداییان خلق و مجاهدین خلق  گذارده بود .  آخوند دستغیب که نماینده خمینی در شیراز بود و بعد از انقلاب  به دست یک مجاهد خلق به هلاکت رسید ، از مبارزان !!  دوره شاه به حساب می آمد . یعنی حضرت آیت الله هروقت فضا را مساعد می دید به حساب امام حسین به شاه گوشه می زد . وقتی گوشه ، خیلی گوشه پیدا می کرد و همیشه مصادف می شد با تابستان ، آقا را به کرج تبعید می کردند . او در منزل یکی از تجار شیرازی مقیم کرج رحل اقامت می افکند تا تابستان خود را بنام تبعید در خوش آب و هوا ترین شهرها سپری کند . من خود شاهد بودم که اول سرما ، تبعید تمام می شد و تبعیدی آب زیر پوست دویده ، تشریف فرما می شدند برای یک دور مبارزه دیگر ؟ .  آقایان سلطنت طلب مدعی خود بفرمایند که دستگاه ساواک همایونی  با پاک و پاکبازترین جوانان با سواد و وطن پرست ما به اتهام خرابکار چه ها کردند ؟ .

یکی از یقه گیری های سرگذر سلطنت طلبان و مخالفان انقلاب 57 ، متهم کردن مجاهدین خلق به همدستی با خمینی ست . تکرار باید کرد که به یمن عنایت و خردمندی داهیانه آن اعلیحضرت مرحوم ، بنیانگزاران و رهبران دوسازمان مجاهدین خلق و فداییان خلق  یا اعدام یا در درگیری های با ساواک شاه ، شهید و یا ماندگان در زندان بسر می بردند . آنها زمانی از زندان ها بیرون آمدند که دیگر کارازکار گذشته بود . خمینی با داشتن عنوان «  امام » دریک دست و بیعت نهضت آزادی ، جبهه ملی ایران ، حزب توده و موافقت سیاست تعیین کننده خارجی  دردست دیگر ، سوار برامواج گسترده و خروشان قیام مردم ایران شده بود و هرکس و هر جریانی که بخواست در آن هنگامه فراگیر خلاف جریان آب شنا کند ، محکوم و مغضوب ملیونی  مردم می شد . درآن موج و غریو بی سابقه که جهان را میخکوب و تحت الشعاع خود قرارداده بود ، چه کسی می توانست میان مردم کرسی بگذارد و دهانی دیگر بخواند . بنا به فلسفه ودیدگاه شما آخرین فرصت برای نیامدن خمینی ، مدت کوتاه 37 روزه نخست وزیری دکتر شاپور بختیار بود که او هم از پایگاه  سیاسی  دیرین خود ، توسط یاران دیرین خود طرد و تنها شد . چرا ؟ چون یاران در نوفل لوشاتو با خمینی  بیعت کرده منتطر مقام وزارت بودند . طبق مدارک و شواهد زنده و خاطرات خود دکتر بختیار و دیگر صاحب منصبان سلطنت طلب ، این ژنرال های همایونی بودند که در ستاد بزرگ ارتشتاران به دور ژنرال آمریکایی هایزر حلقه زده و حلقه به گوش ایستاده بودند و مثل خود هایزر برای نخست وزیر وقت تره هم خرد نمی کردند . شماها هم که از شدت دلاوری و جانثاری به ذات اقدس ملوکانه ، دو پا داشتید ده پای دیگر قرض کردید تا برای مبارزه با مجاهدین خلق خود را به خارج کشور برسانید ....

 

                                                           ادامه دارد

 

                                                         28  اکتبر 2005       

 

 

 

لینک | نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 18:5 توسط رحمان کریمی |


                               دنباله ( 9 )

 

        بیــا نیــهٌ «  تــه پیــازچــه  »

 

                                                                 رحمان کریمی

 

... استاد اعظم شعرپارسی ، حافظ جان شیرازی ، می فرماید : « عیب می جمله بگفتی  ، هنرش نیز بگوی » . سال هاست که ما نه فقط از دشمن ، که مدعیان نیز شماره های ردیف شده یی از معایب مقاومت ایران دیده و شنیده ایم ولی ازآن جوانمردان خوش انصاف حتا یک قلم ازحسن را نشنیده ایم . این نگارنده که شاگرد ته صف وکلاس حافظ هم به حساب نمی آید ، می خواهد شیپوررا از آن سرش یعنی از محاسن  بزند تا برسد به معایب و اشکالات . البته جملگی به اختصار :

از انقلاب مشروطه تا به امروز ، من جنبشی چون مقاومت ایران سراغ ندارم که یک تنه زیر بار همه جانبه مهیب ترین حملات یک نظام فاشیستی – مذهبی آرزوبه دل و تازه به دوران رسیده که دربرابر مخالفان واقعی خود ذره یی رحم ، پروا و ملاحظه یی برای قلع وقمع ندارد ؛ این چنین استوار و ستیزه گر دوام آورده و روی پاهایش ایستاده باشد . محمدعلی شاه قاجار با همه خوی قلدری واستبدادی اش بالاخره شاهزاده بود وتازه سرسفره قدرت وثروت و مسند ننشسته بود . انقلاب مشروطه بنا به موقعیت مساعد و فراهم داخلی و خارجی ( منهای روسیه تزاری ) از حمایت مستقیم و عملی مردم برخوردار بود . استبداد سلسله پهلوی قابل مقایسه با استبداد عقب افتاده و یکدست فئودال – اشرافی سلسله قاجاریه و فضاحت های همه جانبه اش نبود . سازمان مجاهدین خلق در شرایطی دربرابر پدیده شوم و فلاکت زا و فاجعه آفرین استبداد مذهبی خمینی ایستاد که جامعه ایران به تازگی انقلابی را پشت سر گذارده و با همه سرخوردگی ها ، هنوز میوه اش را انتظار می کشید . بخشی از جامعه غرق توهم پرجنجال و امام بازی های خمینی و بخش قابل ملاحظه تری در تردید ، انتظار و شاید وبلکه ، بسر می بردند . مواضع متحد نیروهای انقلابی ، تقسیم یا درآستانه تقسیم و تضعیف قرارگرفته بود . بوروکرات ها ، تکنوکرات ها و متخصصان تحصیلکرده جای خود را به روستازادگان نه دانشمند که جاهل و بی سواد می دادند . جناب سعدی شیرازی درقرن هفتم هجری فرمود : « روستا زادگان دانشمند ، به وزیری پادشاه رفتند »  . در پایان هزاره دوم میلادی ، روستازادگان آنچنانی همراه با جُهّال و اراذل و اوباشان شهری به وزارت ووکالت و مدیریت و فرماندهی دستگاه خمینی و اعوان و انصارش ، رسیدند و همه جا را جولانگاه ،  بی فرهنگی و تاخت و تازهای وحشیانه خود کردند . درچنان شرایطی  ، مجاهدین خلق به رهبری آقای مسعود رجوی دربرابر ایلغار به توحش سربرداشته ، ایستادند که این ایستادگی ، مقابله و مهاجمه تا به امروز درپهنه گیتی ادامه دارد . درمقابل امثال من و جهانیان ، دو نیروی فعال و درتضاد کامل ، قرار دارد : رژیم  و مقاومت ایران . هرچه زور  آزمایی و صرف انرژی هست از آن این دو نیروی خیر وشراست . رژیم همان نیروی اهریمنی و دراکولایی هست که خون ورمق ملت مارا مکیده تا چاق وچله شده است . همان نیرویی ست که بی رحمانه نسل کشی کرده . همان نیرویی ست که غرور و عزت و اخلاق و فرهنگ وسربلندی و تعالی خواهی ملت ما را لگدمال مطامع حیوانی و قرون وسطایی خود کرده است . اگر یک انسان شرافتمند و متعهد به ملک و ملت می تواند با چنین نیرویی همراه گردد ، تا ما هم شرف ، غیرت ، درک و فهم و آرمان انسانی – اجتماعی خود را به جیفه دنیا بفروشیم و خود را عاقبت به شر و بدنام کنیم . ما نه تنها تن به چنین ذلت و خیانتی نمی دهیم بلکه همچون گذشته مصمم به مبارزه با این پدیده شوم و ملعون و بدهنگام هستیم . برای یک مبارزه جدی و غیر تعارف آمیز به کجا برویم که قادرباشد نه درحرف ، بل درعمل قدمی به جدّ بردارد ؟ به کجا ؟  سال هاست که بارها و بارها ازخود پرسیده ام که اگر به فرض مصدق کبیر امروزه درقید حیات بود چه می کرد و درکجا ایستاده بود ؟ دراین فرض ، دوشق می تواند مفروض باشد : الف – مثل بعضی از مراحل زندگی سیاسی اش به دلیل نبودن شرایط مساعد ، به خانه بنشیند وسکوت کرده و  خار راه مبارزان دیگرنشود .  ب –  بنا به تجربه دیرین  ، بخصوص دوران حکومتش و کودتای بیست و هشتم مرداد ، جلو خمینی  و آخوندیسم  بایستد تا رسالت آزادیخواهانه و تاریخی اش را به بوته آزمون گذاشته یا با پیروزی آن را به فرجام نیک خود برساند و یا سربلند و قهرمان ، دفع و قلع گردد. سئوال اساسی و مقدر درشق دوم نهفته است . مصدق در چنین مرحلهٌ مبارزاتی سنگین و بس دشوار به چه زنان و مردان همراه و همگام نیاز پیدا می کرد ؟ نیاز به خود باختگان و ترسوها ؟ به بی بنیه ونا توان ها اما تا بخواهی حراف و فلسفه باف ؟  به رفیق قافله و شریک دزدان ؟ به خوش نشین و لژ نشینان سیاسی ؟ به شرط بندی کنندگان روی گرگ و روباه های رژیم آخوندی ؟ آیا می رفت سراغ کسانی که درمیدان عمل کودتای بیست وهشتم مرداد ماه 32 ، اورا تنها گذاشتند و درسال 41  باردیگر ماست ها را کیسه کردند و بعدها هم آن چنان شیربرنج و کبریت های بی خطری شدند که جوانان غیرتمند و متعهد به امر مبارزه با دیکتاتوری ، پیش روی خود جز توسل به اسلحه و مبارزه چریکی راهی دیگر ندیدند . اگر آقایان ، یک جبههٌ سیاسی محکم و قاطعی داشتند بی گمان جوانان ،  خود و انرژی شان را درخدمت آنان می گذاشتند و به خانه های تیمی پناه نمی بردند .  بسیاری از آن آقایان محترم و زینت المجالسی همراه با سرخوردگان  و نادمان مبارزات مسلحانه ، نطق و تفسیر می فرمایند که خط و مشی به کلی غلط و بی حاصل بوده است . من دراینجا نمی خواهم حول این مسئله نه چندان ساده ، بحثی داشته باشم .  فقط می خواهم بپرسم که آن اشتباه مفروض تاریخی  ، نتیجه بی عملی و بی تکلیفی ما بوده یا نه ؟  بد نیست این سئوال را هم جزو مباحث سمیناری خود قراردهید ، مطمئناً ضرر ندارد .

به گمان من اگر مصدق عزیز بود و می خواست به مبارزه یی جدی برخیزد ، راهی دیگر نداشت جز تشکیل شورای ملی مقاومت یا چیزی درهمین ردیف و دستگاه .  مسلماً یکی از اولین پیوستگان به مصدق ، آقا و خانم رجوی و اعضای شورای ملی مقاومت و سازمان مجاهدین خلق می بودند . رهبر مقاومت ایران درشرایطی  به میدان درآمد که صحنه می رفت تا از دلاوران و زورآوران  خالی شود . شد و چه قحط رجالی هم شد . کس و جریانی که دریک میدان نبرد نابرابر، نه تنها خودشان را تنها و بی پناه می بینند بلکه تیرهای زهرآگین از هرسوی ، ازجانب  دشمن و دوست به سمت شان  رها می شود وبا این حال نمی خواهند میدان را برای دشمن غدارملک و ملت شان خالی بگذارند ، مسلماً  مبرا از سهو و خطا نخواهند بود . و باز لازم به تکرار است که اگر به فرض وزعم مدعیان ،  دو مرحله از مبارزات مسلحانه سیاسی تاریخ میهن ما ( دو دوره شاه و شیخ ) خطا بوده است ، بازهم مقصر اصلی همانا بی عملان و میدان معطل گذاردگان اند و بر این جای تردیدی نیست ....

 

 

                                                     ادامه دارد

 

                                                    26 اکتبر 2005        

 

 

 

لینک | نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 18:4 توسط رحمان کریمی |


                                  دنباله  ( 8 )

 

            بیــا نیــه  «  تــه پیــاز چــه  »

 

                                                                     رحمان کریمی

 

.... دریک نگاه و جمع بندی کلی و نه جامع ، نگارنده به عنوان یک شهروند ایرانی درتبعید ؛ ازپی گذشت 27 سال ؛ امروز خود را دربرابرچهار جریان مطرح در سیاست ایران روی درروی می بینم :

1 – رژیم ننگین ، فاسد ، محیل و قصاب ملایان حاکم .

2 – اپوزیسیون رژیم .

3- سیاست های خارجی .

4- مردم دربند اسارت ایران زمین .

دقیقاً از جمله کسانی بودم که از سومین روزپیروزی انقلاب 57 به زنم فرشته و خانواده و هرکس که با اودر تماس بودم ، به صراحت گفتم که ما انقلاب را باخته ایم . هرگز نه برای خمینی شعری سرودم و نه برای انقلاب . دیگران چه سرودند و چه ها کردند ، بماند . بنا براین من در برابرجرثومه خمینیسم هیچ  نقطه ابهام یا نیم امیدی نداشته و ندارم و تا آنها هستند هرگز نخواهم داشت . گول هیچ شامورته بازی از آن جماعت پای یک سفره نشسته ، نخواهم خورد . پس به عنوان یک ایرانی حسابم با جریان اول روشن و معلوم است .

جریان دوم یعنی اپوزیسیون را می توان کلی ، چنین تقسیم کرد :

الف – طیف های مختلف سلطنت طلب از مشروطه خواهان تا شاه الهی ها ، جملگی در پی یک اعلیحضرت هستند که روزو روزگاری ، دری به تخته یی بخورد و آقا یعنی ایالات متحده آمریکا آن اعلیحضرت را روی دوش بگیرد و به تهران ببرد تا آنها هم دگرباره به وصال خود برسند ! .

ب – طیف های مختلف چپ . ازسر موضعی ها یعنی مخالفان جدی تمامیت نظام آخوندی  تا دموکرات های دو آتشه وازشدت  برشته گی ، سوخته . سر موضع ماندگان که عمدتاً انسان هایی شریف ، صمیمی ولی در گذشتهٌ ساقط شده ، گیرکرده هستند ، همچنان بی توجه به تحولات عظیم جهانی با قلم و بیان درکار تشکل پرولتاریای ایران هستند تا آنها را  به حکومت حقه خود برسانند . عدم شناخت – بی هیچ سوء نیت – موجب سادگی می شود . ما بقی چپ ها یا مردد ، سردرگم و به انتظار نشسته هستند یا درکار وقوع معجزه وپیدا شدن  قهرمانی ! از میان تبار ملایان حاکم . همه را منفرداً مد نظر ندارم و اشاره ام به  حرکت خط و جریان است .  جز برسر موضع ماندگان ، بقیه ،  متأسفانه مثل آحاد و بخش هایی از سلطنت طلبان کارشان به دلالی سیاسی – فرهنگی رژیم و لفت ولیس های فردی از ِقَبَل ملایان کشیده شد . و مهمتر ترمزی در حرکت اپوزیسیون واقعی و آگاهی توده های مردم .

پ – ملیون و به ویژه جبهه ملی ایران که بالاخره از لحاظ حافظهٌ تاریخی ، خانه سیاسی راد مرد سترگی چون مصدق بوده است ، متأسفانه تا به امروز کلید داران این خانه پر افتخار ، گامی درجهت سربلندی مصدق برنداشته اند . نام مصدق عزیز،  ایران و ایرانی را دگرباره اشغال و تسخیر کرده است و نه اشباع . اشباع کردن کار رهروان راه مصدق است . آن پیرمرد نجیب و بس آزاده احمدآباد دیگر درمیان ما نیست . و این ماییم که باید رسالت ناتمام او را تا کمال و پیروزی همراه و همقدم بشویم . ملیون ما گویی باک بنزین شان واقعاً تمام شده است . زرنگ ترین آنها ، کسانی هستند که روی سقف یا کاپوت ما شین ایستاده اند و هی نطق می کنند ، اعلامیه می دهند و دعوت به نشست برای یک ائتلاف ملی می کنند . یعنی چون نیک بنگری برای گرفتن دزد می خواهند با شرکای دزد مشورت وهم پیمان شوند ! . این را از سر سرزنش نمی گویم ، بل دلم می سوزد ، هم برای مصدق وهم برای دوستداران مصدق یعنی اکثریت مردم ایران . من دروطن پرستی بعضی از کلیدداران که با آنها حشر و نشر داشته ام ، شکی ندارم . اما وطن پرستی به تنهایی پاسخگوی معضل بی سابقه امروز ایران نیست .  خیلی چیزهای دیگر لازم دارد که من سال هاست در مقاومت ایران ، خاصه در شورای ملی مقاومت دیده و می بینم . مگر تا زمانی که مرزبندی قاطع خودتان را به وعده و وعیدهای روباه مکاررفسنجانی و قاصدان او به اروپا ، مخدوش نکرده بودید ، این ته پیازچه با قلم و قدم و بیانش با شما نبود ؟ حتماً دوستان کلیددار از یاد نبرده اند که خودشان اظهار لطف کرده مخلص را تا سالن دانشگاه های هامبورگ ، فرانکفورت و ... می بردند تا شعر علیه رژیم بخوانم . تابلو جمعیت دفاع از آزادی و حاکمیت ملی به ترفند رفسنجانی درتهران بالا رفت آنهم برای مدتی بس کوتاه . ولی آقایان در اروپا آن را  سرفصل یک تحول بزرگ تلقی و باور کردند .  دو جوان را به نزد من فرستادند که دیگر وقت شعرسرودن نیست . چرا ؟ چون همین فرداست که جبهه ملی را صدا کنند که بیایید دولت تشکیل دهید و ما باید از هم اکنون در رشته های مختلف برنامه داشته باشیم ووقت است که تو تجربه بیست سال معلمی ات را درطرح هایی آموزشی پیاده کنی !! . جل الخالق ! . از آن وقت دیگر پا نگرفتید که نگرفتید . حالا می خواهید بروید با اکثریت نشست بگذارید یا با امثالی چون مهدی خانبابا تهرانی ، فرقی نمی کند .  کار ازاین حرف ها گذشته  است . من و فرشته بارها اشک شما را آقای دکترکه با شنیدن نام ایران جاری می شد و حقاً اشک تمساح هم نبود ، دیده ام . معتقدم آدم درخلوت اشک بریزد بهتر از آن است که گلو میان جمعی ،  پاره کند که دیگر اینکاره نیستند و سیاست برایشان چیز دست دومی شده است که  می توانند درکنار کارهای روزمره شان برای سری میان سرها داشتن ، به آن فکر و چند ماهی یکبار نشستی داشته باشند .  نشست هایی که به مجلس ترحیم بیشتر شباهت دارد تا مجلسی از اپوزیسیون . بیست و چند سال است که شاهد این نشست و برخاست های گوناگون هستیم و تا کنون در محدوده متولیان و برگزارکنندگان هم بجایی نرسیده است  جز آنکه اگر به گوش مردم رسیده باشد ، ضمن بی اعتنایی و نا باوری ، موجب سردرگمی بیشتر هم شده است .

ت – مقاومت ایران یعنی سازمان مجاهدین خلق و شورای ملی مقاومت ایران که موضع و پایگاه سیاسی نگارنده است و بدان هم با دلایل عدیده افتخار می کنم . سخن با این پایگاه پایدار ، تمام ایثار و در محاصره دشمنان و اشتباهات خود ، می ماند برای شماره بعد ...

 

 

                                   ادامه دارد

                                   25  اکتبر 2005    

 

 

 

 

لینک | نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 18:2 توسط رحمان کریمی |


                            دنباله  ( 7 )  

 

         بیــا نیــهٌ «  تــه پیــازچــه  »

 

                                                                  رحمان کریمی

 

.... ای کاش این « نویسنده مبارز راه آزادی » ! که به خاطر مبارزاتش از مؤسسه آمریکایی جایزه ده هزاردلاری دریافت می کند ، به چاپ آثارش در نشریات داخل کشور اکتفا می کرد و دیگر گامی بلندتراز آن مبارزه خطیر برنمی داشت . ایشان با دوستان نویسنده و هنرمند خود درهلند ، در پیش دولت و مراکز  متعدد ذی ربط نقش مدافع پناهندگان سیاسی را بازی کرده و بنام همان پناهندگان کمک های مالی قابل ملاحظه یی گرفته و بعد درمیان پناهندگان به تبلیغ بازگشت و رفت و آمد به ایران ، می پرداختند . همین نویسنده مبارز به اتفاق تنی چند مثل خود که همگی در « تبعید » ! بسر می برند ، به تاجیکستان می رود تا سخنرانی کند . آنجا چه خبراست ؟ کنگره یی مشترک توسط دولت آخوندها درایران و دولت تاجیکستان برای پیشبرد زبان و فرهنگ دوملت برادر برگزار شده است . وقتی نویسنده تبعیدی پشت تریبون قرار می گیرد ، دو مدیرکل وزارت خارجه و سفیر حکومت آخوندی در صف اول به بیانات مبارزه طلبانه !! او گوش می دهند و کف می زنند . همین حضرت درهمان نشست مجمع عمومی کانون می خواست دوست قدیمی خود را که مخلص باشم حول آن شاهکار رزمی اش ، رنگ بفرماید ، غافل از آنکه من گزارش کنگره فرهنگی – سیاسی رژیم را در تاجیکستان به قلم «  دکتر چنگیز پهلوان »  که خود جزو هیئت اعزامی از ایران بود درماهنامه « کلک »  خوانده بودم و از ماوقع جریان اطلاع داشتم . این نویسنده که به خاطر مبارزات آزادیخواهانه اش علیه رژیم آخوندی جایزه دریافت می کند ، همان کسی ست که وقتی رژیم به دستیاری وزارت خارجه آلمان و تنی چند ایرانی که در دهه شصت میلادی از مبارزان کنفدراسیون دانشجویان ایرانی بودند ! ، عبا و عمامه ، نعلین و تسبیح ( جای آفتابه آقا خالی ) خمینی دجال را دریکی از موزه های معروف برلین به تماشای عموم گذاشتند ، قلم برداشت و دربرابر مخالفان به دفاع از آن اقدام زشت معامله گرانه پرداخت . البته این بار به خاطر مبارزه بی امانش برای آزادی جایزه یی دریافت نکرد ! . درحیرت ماندم که از بخش تبلیغات و انتشارات مقاومت ایران از این واقعه عنیف صدا و اشاره یی برنیامد . لابد چون پای چند تا نویسنده آنچنانی درمیان بوده است . افراط و تفریط از مشخصات ویژه اخلاقی ما مردم ایران است . در پایان همان نشست مجمع عمومی کانون نویسندگان ، حضرات می خواستند اطلاعیه یی علیه سازمان مجاهدین خلق ایران و بنام مجمع عمومی بدهند . من به استناد منشور و اساسنامه کانون با آن مخالفت کردم و منتفی شد . اما از آنجا که کیسه زهر باید خالی شود ، متعاقب آن نشست ، اطلاعیه با امضای هیئت دبیران یعنی همان چند تای خودشان بیرون آمد . من که حتا عضو شورای ملی مقاومت ایران نبودم بایک استعفا نامه سرگشاده و افشاگرانه از کانون زدم بیرون . یک نسخه از آن استعفا نامه به نشریه گرامی « ایران زمین »  رسیده بود که چاپ شد . هیچ عکس العملی دردفاع ازآن استعفا نامه دیده نشد . حتا یک اهل قلم مقاومت صدایش درنیامد . مقاومت ایران داشت ملاحظه کسانی را می کرد که طی گذشت سالها ، به تجربه به اثبات رسیده بود که آنان با دیدن سکوت احترام آمیز و ملاحظات سیاسی ، به قدر یک پله هم از موضع سیاسی خود و مجاهد ستیزی پایین نمی آیند که هیچ ، سکوت را حمل بر ضعف و درموضع ترس قرارگرفتن مقاومت هم عنوان کردند . اگر قرار بر ملاحظه بود ، به حکم سوابق درازمدت دوستی ، این من بودم که باید زیرسیبیلی رد می کردم و دوستانم را به خاطر میهن دربندم و مقاومت ایران ازخود نمی رنجاندم . قرار نیست که ما همه حرف های حق مان را با پرخاشگری بیان کنیم . مقاومت ایران می توانست با محترمانه ترین شکل بیان در مقام پاسخگویی برآید و آنهم غیرمستقیم به قلم یک شاعر یا نویسنده هوادارمقاومت  . من این منطق را نمی پذیرم که یا سکوت یا حمله . سکوت ما موجب گردید که کلیدداران کانون روزبه روز عضوگیری های بی حساب و سیاه لشکری بکنند . استعدادهای جوان نیازمند حمایت و روابط عمومی هستند . مقاومت کاری به این قلمرو بسیار حساس و مهم ندارد . ناگزیر جوانان صاحب استعداد و نوپا مأوا و تکیه گاهی بهتر از کانون دردسترس خود نمی بینند . روی می آورند و برای مطرح شدن در نشریاتی که اکثراً مستقیم یا غیرمستقیم در اختیار کلید داران است ، همهٌ گاف کاری های آنان را تحمل و نادیده می گیرند . من با نسل جوان کانون آشنایی ندارم ولی دور ونزدیک دریافته ام که آنان جوانانی شرافتمند ، میهن دوست و بعضاً واقعاً خواهان مبارزه جدی علیه رژیم کثیف و آدمکش آخوندی هستند . چرا کانون باید به قفس مبارزان جوان میهن ما در تبعید ، مبدل شود پرسشی ست که باید خود اعضای جوان آن را پی بگیرند . کار آن کانون که من دیدم بعدها بجایی رسید که  علیا مخبطه یی را که تا سال ها با مقاومت ایران بود کسی حتا نیم صفحه یی نوشته از او ندیده بود ، به عضویت پذیرفت . چرا ؟  چون او به برکت و معجزه آیات عظام ! درتهران و وزارت اطلاعات و امنیت آن پدران روحانی ! شب خوابید و صبح نویسنده شد . حالا بگویید که رژیم ملایان معجزه گر نیست . این ننگ بردامن دوستان قدیم من درکانون هرگز پاک نخواهد شد که از سر بغض و عناد با مقاومت ایران ، کسی را بعنوان نویسنده میان  خود جا دادند که کتاب های صدمن یا مفت او در دایره مخصوص وزارت اطلاعات رژیم نوشته شده و می شود . می گویید چنین نیست ؟ امتحانش آسان است . در نشست مجمع عمومی او را بنشانید و موضوعی برای نوشتن به او بدهید . اگر نوشته اش ارزشی داشت ، من حرفم را پس می گیرم . و آنچه هم اکنون می گویم هیچ ارتباط مستقیم یا غیرمستقیم به محرکی ازدرون مقاومت ایران ندارد . دوستان سابق همچنانکه مرا وسوابق مرا می شناسند ، باید مطمئن باشند که مخلص از استقلال خاص خودم برخوردار هستم .

حول این مسئله باید  یک نکته دیگررا اضافه کنم : کانون نویسندگان با رعایت ریش سفید مخلص در برابر استعفا نامه منتشرشده ام سکوت کرد . اما شش ماه بعد یکی از اعضای کانون که مثل من خیلی خجالتی تشریف داشت ، درهفته نامه « دیدار »  که توسط تنی چند از کلید داران کانون اداره می شد ، نوشت : « وقتی مجاهدین دربرابر فعالیت و تحرکات جدید کانون نویسندگان ایران درتبعید ، مات شدند رحمان کریمی را جلوانداختند تا ... »  ( نقل به معنی ) با مشتی پرخاش بیشتر به طنزپرداز بزرگ معاصر «  هادی خرسندی »  که به تازگی به اعتراض از کانون استعفا داده بود . جالب اینکه یا دداشتی کوتاه بدین مضمون با لای مقاله آقای خجالتی  آمده بود که : «  نویسنده مقاله زیر ، نظر شخصی خودش را بیان کرده و نه کانون نویسندگان را » !! . سردبیر نشریه هم دریک زیرنویس به مخلص و آقای هادی خرسندی این حق را داده بود که اگر پاسخی داریم ، بفرستیم تا چاپ شود . یعنی هم فضا دموکراتیک است وهم احتمالاً باب تازه یی برای آشتی و بازگشت به کانون . مسلم است که آن نشریه با سکوت ما روبروشد و پاسخی دریافت نکرد . آن نوشته دیگر مربوط به یک شخص نبود . پای مجاهدین خلق و عجز!! آن دربرابر تحرکات آن حضرات بود . تا آنجا که من دریافته ام سازمان مجاهدین خلق و به ویژه شورای ملی مقاومت سال های سال است که آرزومی کنند تا تمامی نهادها و ارگان های مدعی ترقیخواهی مرزبندی قاطع خودشان را با تمامی جناح های بازیگر رژیم ملایان معین کرده و مردد و دوچهره درصحنه مبارزاتی امروز ایران ظاهر نشوند . شورای ملی مقاومت خواهان فعال شدن همه مبارزان واقعی ست و دراین رهگذر هیچ گونه مانع و انحصارطلبی ندارد . اما این نهاد متشکل و مطمئن به اهداف ملی خود ، مسلماً دودوزه بازی و لبهٌ تیغ حمله را بسوی مقاومت و لبهٌ کاملاً کُند وهرز رفته بسوی رژیم را بر نخواهد تابید و این درناموس و قاموس مبارزاتی همه ملل جهان مصداق و مفهوم روشنی دارد . گذشته ها به هرتدبیر و گونه یی سپری شده . امروز که رژیم برای همگان بی هیچ ابهام درکلیت خود ، معلوم و معین شده است جا دارد که کانون نویسندگان از لاک قدیم خود بدر آمده و به چند اطلاعیه و برگزاری شب های شعر برای رفقا ، اکتفا نکند . سال ها ذهن نویسندگان ، شاعران و هرکه دم دستتان آمد ، علیه مجاهدین و شورای ملی مقاومت شوراندید و کسانی را کنار دست «  گونترگراس »  و « سلمان رشدی » و امثال آنان نشاندید که امروز خودتان هم آنها را یکدستی می گیرید . وقت است که دست از اغراض و کینه توزی ها برداریم و برای رهایی ملک و ملت و منطقه مان گام هایی به جد و مؤثر برداریم . من غفلت و کوتاهی مقاومت را نیز درجلب و جذب شاعران ، نویسندگان ، هنرمندان ، مترجمان و محققان را نمی توانم نادیده بگیرم . باید از دافعه ها کم و به جاذبه ها افزود و در زمینه کارمردمی و تبلیغات به یک سلسله فاکت های قدیمی شده و دیگر بی تأثیر اکتفا نکرد . ما با زمان باید گام برداریم و تأثیر گذاری گام ها وقتی ست که زمان را خوب شناخته باشیم .......

 

                            ادامه دارد

                           23  اکتبر  2005                    

 

 

 

 

 

 

لینک | نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 18:0 توسط رحمان کریمی |


                               دنباله  ( 6 ) 

 

           بیــا نیــهٌ  «  تــه پیــازچــه »

 

                                                                                  رحمان کریمی 

 

... مکمل نکته مذکور اینکه نسل من تنها با صدای نفیر گلوله ها و نطق وخطابه های رهبران و سخنرانان به حقانیت خلق فلسطین و جنبش پرخون و تپش آن آشنا نشد . ادبیات درخشان سیاسی این جنبش برای وجدان و اذهان مردم بویژه روشنفکران جهان ، نقش عمده را ایفا  کرد. اشعار پرشور وپرتب وتاب شاعرانی چون «  محمود درویش »  ، « سمیع القاسم » و « بشراللبنانی »  و امثالهم بهترین و مؤثرترین حاملان پیام ملت فلسطین بود که دریک مسیر فرهنگی و عاطفی از طریق ترجمه به گوش جهانیان رسانده می شد . مقاومت ما این امر تعیین و تکمیل کننده را فقط وقف و محدود به نشریه کرده است ، بی هیچ معیار ارزشیابی ادبی و تأثیر گذاری . اشعار مقاومت اگر نه همه ، عمدتاً در حواشی  تجربه های پشت سرگذاشته شده با زبان فارسی و برای فارسی خوان گشت و گذار فرمالیستی  می زند . خمیر مایه های درد و رنج و حرف وپیام همه قربانی آرایشگری مردد و وسواس گونه می شود . انگیزه و هدف دریک تعالی طلبی شعری به پشت ظاهر کلمات تبعید شده و ازاین تبعید کردن ها ، درقلمرو مدرن گرایی ها ، نهایتاً چیز با ارزشی دستگیر سراینده آن نمی شود. جبهه سیاسی مقاومت ، جبهه یی صریح ، جسور و روشن وروی درروی ست . این جبهه وقتی  به زبان شعر سخن می گوید ، به لال بازی و یا رمانتیک بازی قدیمی شده مبدل می گردد . ازاین حیث ما حتا از قافله شعر اصیل امروز بدور افتاده ایم . البته این یک نگرش کلی و عمومی ست و استثناهای خودش را هم دارد. جنبش فلسطین با تمام درگیری ها و مشکلات عظیم از سایر هنرها هم غافل نماند . سوای فیلم های مستند یا خبری ، نسبت به فیلمبرداران و کارگردانان هنر فیلم یا تئاتر نهایت توجه را مبذول داشت . این توجه صرفاً به هنرمند و خلاق هنر برنمی گشت بلکه بهره آن نصیب جنبش می شد . بدین دلایل است که من دریک موضع عمومی می گویم که در کار تولید فرهنگی ، جا مانده ایم . اگر به تاریخچه دیگر جنبش های آسیا ، آفریقا و آمریکای لاتین مراجعه کنیم شاید تأییدی باشند بر نظرگاه این نگارنده . راه دورنرویم . میان رزمندگان جان برکف ارتش آزادیبخش ایران ، شاعر ، نویسنده و هنرمند کم نبوده و نیست . وقتی شاعر کاملاً جوانی چون  شهید « بهداد »  دررزم دفتر شعرش را در کوله بارش تا آستانه شهادت حمل می کند و درپی نان و آبی نیست آیا این وظیفه مقاومت نبوده که این شاعر و همگنان همرزم او ، به جهانیان معرفی کند ؟ بهداد در یک منطقه وسیع عربی به رسالت تاریخی خود تا پای ایثار جان عمل کرد ووفادار ماند اما چهار شعر او لااقل به زبان عربی ترجمه نشد تا ادبا و سخنوران آزادیخواه جهان عرب ، حماسه امروز ما را بیرون از شعارها درک و فهم کنند . آیا کافی ست که امثال من با نام و شعرهای او آشنا شود ودیگر هیچ ؟ دکتر منوچهر هزارخانی این مرشد روشنفکران متعهد ایران و یکی از بنیانگذاران کانون نویسندگان ایران ، برای چندتا اهل قلم و مطبوعات خاصه نشریات فرهنگی – ادبی نه جهان که کشور فرانسه که سال های بسیاراست به تبعید در آن بسر می برد ، چهره یی شناخته شده است ؟ وقتی لوله مسلسل کماندوهای فرانسوی روی سینه اش قرار گرفت ، آیا صدای دوتا شاعر یا نویسنده فرانسوی به اعتراض بلند شد ؟ کسی که جز برای هموطنانش ، شناخته شده نیست چه جور میان اهل فرهنگ و ادب غرب همصدایی  پیدا می کند ؟  طبیعی ست که هزارخانی نمی تواند و عزت نفس انسانی اش این اجازه را نمی دهد که درخانه ها را بکوبد و بگوید : این منم ! و این  دیگر شخصیت های ادبی و هنری مقاومت را نیز شامل می گردد. بطور مثال می گویم در یک تظاهرات ، شاعر بعنوان اعلام نشده چرخ پنجم و در صورت خالی بودن جا و وقت ، با مشتی منت ایضاً اعلام نشده ؛ می رود پشت تریبون. جمعیت تنها شامل ایرانیان نمی گردد ، شخصیت های خارجی هم هستند . جمله هاج و واج می مانند که این بابا دارد چه می گوید ؟ تنها حدسی که می توانند از روی طنین صدای او بزنند اینکه یارو دارد شعر می خواند . برای آنها قربان دو تا شعار کوتاه که آن را بفهمند . سال ها پیش و پیش از استعفا از کانون نویسندگان ایران ملقب به «  درتبعید »  ، در آخرین نشست مجمع عمومی آن کانون درهلند شرکت داشتم . در سومین روز پایانی نشست ، ده دوازده شاعر و نویسنده هلندی به صف نشسته بودند و کلید داران را بزرگترین مبارزان تبعیدی اهل قلم ایران می پنداشتند . متعاقب همان نمایش باشکوه بود که یکی از دو زیستیان سیاسی  کانون ، اجر جمع کردن خودرا با یک جایزه ده هزاردلاری و به پیشنهاد همان شاعران و نویسندگان هلندی ازیک مؤسسه آمریکایی دریافت کرد. و به چه عنوان و دلیل ؟ آقا که آثارش هم در خارج و هم درداخل بچاپ می رسد ، نویسنده مبارز راه آزادی ست !! . به راستی ما در کجای کاریم ؟ ...

 

                                                               ادامه دارد

                                                            20 اکتبر 2005  

 

 

 

 

لینک | نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 17:59 توسط رحمان کریمی |


                                دنباله  ( 5 )

 

          بیـــا نیـــهٌ «  تـــه پیـــازچــه  » 

 

                                                                                 رحمان کریمی

 

.... دراینجا می خواهم به یکی دیگر از اشکالات کلی مقاومت عزیز ایران اشاره کنم . پیشا پیش انتظار دارم که آن را برمبنای تمنای فردی نگارنده تلقی نکنند که عمری با داشتن انواع فرصت های فراهم شخصی از چنین میل و غرایزی مبرا بوده و هستم . آنچه می گویم اشتباه یا درست از سر دلسوزی برای جنبش آزادیخواهانه مردم ایران است دربرابر هیولای مجهز به امکانات فراوان آخوندی . مقاومت ایران درزمینه فعالیت های اثربخش فرهنگی ، کوتاهی های زیادی دارد که هنوز به تأثیرات منفی آن توجه نکرده است . همه می دانیم که چه مشکلات عظیم و طاقت فرسایی فراروی مبارزان زحمتکش ماست ، همه می دانیم که مقاومت ایران هرروزه باید از چه موانع وراهبندان های سیاسی بگذرد . همه می دانیم که بطور کلی بار سیاسی که مقاومت بردوش دارد نه آن باری ست که حتا چندین سازمان سیاسی با قوای مشترک ازعهده حمل آن برآید . درود برحاملان پیام آزادی در کوره راه های دشوار مبارزاتی امروز ایران زمین . با اینهمه ، نادیده گرفتن بخش فرهنگی ، اثرات و کمبودهای زیانبار خود را دراذهان ملی و بین المللی بجای می گذارد . اگر به فعالیت و گسترش فرهنگ مقاومت بهای لازم دهیم ، این موجب خواهد شد که مناسبات سیاسی -  توضیحی ما به منظور جلب نظر شخصیت های مختلف خارجی آسان و فراهم تر ممکن گردد. برخورد مقاومت با شخصیت ها و نهادها و محافل بین المللی صرفاً از کانال سیاسی – دیپلماتیکی عبور می کند . در مقابل مقاومت ، چه رژیم و مزدوران آن و چه دیگر و دیگر ، مخالفان و دشمنان کم نیستند . تعدادی ازاین جماعت هم در اروپا و آمریکا سابقه سیاسی دارند و هم ادبی . اینان درطی بیست سال اخیر جایی از مراکز فرهنگی ، مطبوعاتی و شخصیت ها که در دسترس داشته اند ، برای زشت نشان دادن چهرهٌ مقاومت ، نبوده که زیر پا نگذاشته باشند . وچنین است که امروز ما شخصیت های پارلمانتر ، حقوقدان و ... اروپایی و آمریکایی داریم ولی چهارتا شاعر یا نویسنده غربی ، اصلاً . به زبان ساده ، مقاومت ایران جز در زمینه موسیقی  مابقی حوزه های فرهنگی و ادبی را برای اضداد خود و دیگران ، خالی گذارده است واین اشکال و کمبود کمی نیست که بتوان آن را نادیده گرفت . شعرها و قصه ها و بعضی از مقالات اهل قلم مقاومت اگر ترجمه و در معرض عموم قرار بگیرد ، اروپا ، آمریکا و ... متوجه خواهد شد که حرف ورنج و هدف این جنبش که به ناروا متهم به تروریسم هم هست ، چه می باشد . غرب فقط سرزمین سیاستمداران و مقامات سیاسی نیست . غرب حوزه متبلور و وسیع فرهنگی ست که مضمون و صدای دموکراسی و آزادیخواهی ابتدا از متفکران ، فیلسوفان ، شاعران و نویسندگان آن به قاره و جهان برخاست . بازماندگان آن بزرگواران اگر نه به ستبری و مسئولیت پذیری خودشان اما به هرحال وجود دارند . موسیقی  و کنسرت از مهمترین و مؤثرترین وسیله های تفاهم بشری ست و ذره یی جای تردید ندارد . جزوه های برگزیده شعر به زبان های زدنده لااقل یکی دوتا زبان نیز از نقش و تأثیر درازمدت تری می تواند برخوردار باشد که ما از آن غافل مانده ایم . اگر حرکتی هم که من از آن بی خبرم ، اینجا یا آنجا صورت گرفته باشد تصور می کنم سخت انحصار طلبانه و براساس محاسبات وسواسی سیاسی بوده است . البته روی این سخن با شاعر یا شاعرانی که خودشان شخصاً کمر به همت بسته اند نمی باشد . اگر شاعری مجموعه یی از شعرش را به ترجمه و چاپ درآورده باشد زمانی کارساز خواهد شد که از پشتوانه توزیعی امکانات وسیع مقاومت بهره مند گردد وگرنه کم وبیش روی دست شاعر خواهد ماند . سازمان مجاهدین خلق ایران یعنی مسلم ترین پیشتاز مبارزات آزادیخواهانه امروز ایران به سبب ضربه ها ، نامردمی و ناجوانمردی هایی که از یک روزخودی و غیرخودی ، خورده است گرفتار نوعی ترس و وسواس نسبت به کسانی شده است که یحتمل از اعتماد صد درصد برخوردار نیستند . ترسی پنهان وجود دارد که مبادا ایکس یا ایگرگ را معرفی و بزرگ کنیم و فردا ببرد و تابویی بشود . یک جنبش شجاع ، کارآزموده و پولادین عزم مثل مقاومت ایران نباید مصالح و دستاوردهای حاصل بخش را قربانی احتمالات منفی کند . اگر کسی رفت و خود را به لجنزار زد که بوی تعفنش همه جا را خواهد گرفت . در ثانی در تاریخ مبارزات آزادیبخش ملل ، خاصه در مراحل دشوار یا بحرانی آن گونه آمدن و رفتن ها کم سابقه نیست . شاخه یی که از درختی افتاد دیگر فقط یک شاخه است و بس ....

 

                                                                       ادامه دارد

 

                                                                          18 اکتبر 2005 

لینک | نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 17:54 توسط رحمان کریمی |


                          دنباله  (  4 )

 

          بیـــا نیــهٌ «  تــه پیــازچــه »

 

                                                                                  رحمان کریمی

 

.... گفتم مجازات ، اما گمان نرود که این ، صرفاً شامل اهل قلم وهنر مقاومت آنهم از سمت وسوهایی که نباید می شود . رنج و درد این عزیزان شریف مضاعف است اما اصل مجازات با شدت وحدت متفاوت دامنگیر قشرروشنفکر وبه تبع کل جامعهٌ ایران است . گذشته از چند و چون وبررسی تاریخی ادوار پیشین ، اگر انقلاب مشروطه را بعنوان یک سرفصل ونقطه عطف  نوین در نظر بگیریم ، به هدر رفتن حاصل مجاهدات و تلاش های سیاسی و فرهنگی ضمن عبرت آموز بودن می توان در هزارهٌ سوم میلادی آن را یک مجازات سخت هم تلقی کرد . انقلاب مشروطه صرفاً ازیک جنبش و حرکت سیاسی حاصل نشد . جنبش روشنگری و فکری و فرهنگی پیش و درطول این انقلاب ، نمادی بود که هرگز اندیشه و فرهنگ ورزان بعدی به دلایل مختلف و عدیده آن را دنبال نکردند و اگر این اهتمام از جانب افرادی دنبال شد ، صورتی پیوسته ، تعیین کننده و نتیجه بخش نداشت و نیرویی صرف بردن آن تحقیقات به میان مردم در صحنه نبود . انقلاب مشروطه دربُعد سیاسی آن عقیم ، منحرف و معطل ماند و صدا و پیام فرهنگی آن مورد هجوم  ایدئولوژی های صادراتی و ناسیونالیستی و بطور کلی معارضات و قدرت طلبی های سیاسی قرار گرفت و به جنس دست دوم و حاشیه یی تبدیل شد . چنین است که درهرهیئت ونمای سیاسی و فکری باشیم از حیث عملکردهای فردی چندان تفاوت عمده یی باهم نداریم . هنوز منافع جمعی و ملی دستخوش امیال ، اغراض و استنباطات فردی می باشد. آن وجوه مشترکی که اقشار یک ملت را درمسلک ها و اهداف مختلف می تواند دربر بگیرد تا بتوانیم حد میدان رقابت ، مقابله و مخالفت را دریابیم ، درما رشد نکرده است . وقتی با چیزی سر عناد یا لجاج داریم ، آن را درصف مقدم دشمن اصلی و مشترک قرار می دهیم و بلکه دشمن مشترک را دستکم می گیریم تا آن کس یا چیز یا جریان را به تمامی سیاه و تباه و شکست خورده بکنیم . این نُمود های مخل مذموم اخلاقی متأسفانه در جامعه ما فراگیر بوده و هست و من هیچ جریانی را از این امر مستثنا نمی کنم . وبه همین دلیل می گویم اهل قلم و هنر مقاومت ایران نیز برکنار از اشکالات و کسری ها نمی باشند. غیرمتعهدان به شکلی از مرحله پرت اند و متعهدان به شکلی دیگر. دو طرف نیاز به شناخت بیرون از شعار ، جامعه امروزین خود دارند. مقتضیات و مطالبات یک ملت در مقاطع و برهه های زمانی و تاریخی به یکسان نمی باشد . جهان پیوسته متغییر ودر حال تولید از یک طرف ، عوامل و موجبات درونی خاصه بار وتور گسترده حاکمیت دیکتاتوری روز از طرف دیگر ، حال وهوا ، خصوصیات و خواست های ملت را تحت تأثیر مستقیم خود قرار می دهند . مثلاً دریک دوره خاص شاعری مثل فروغ فرخزاد آنهم به تعبیر و کنایه های زیرکانه و درخور تفسیر ، می توانست بگوید : «  من خواب دیده ام که کسی می آید که مثل هیچ کس نیست »  دیری نگذشت که خواب آن شاعر حساس و صمیمی تعبیر شد و کسی آمد مثل خمینی ، ناکس تراز ناکسان روزگار.   بعد از او دیگران هم هی خواب دیدند و خواب دیدند . شاعر مبارز امروز باید حواسش به جامعه اش ، جمع و معطوف باشد ودیگراز این وعده ها ندهد که  : «  کسی می آید با بغلی از ترانه ها » . ممکن است با آهنگ و صدا به این حرف جلوه یی داد ولی مسلماً در جامعه ما کارساز نخواهد بود. آن کسی که شاعر عزیز ما در نظر دارد ، قرار نیست بیاید . او سال هاست که آمده و درکار مبارزه است . باید شعر یا ترانه پاسخگوی نیازهای واقعی و زمینه های تحرکی  جامعه باشد البته به گونه یی احساسی آری ولی فانتزی گونه نه . دوست شاعرم و همه ما باید بدانیم که با پشت سر گذاشته ها و دستمالی شده ها خود را مشغول و مشعوف نکنیم . دم گرم و حرف حق برای خودش اعتبار و حرمتی فراتر از هر گنده گویی دیگر دارد. کف زدن های محدود الزاماً و حتماً استعداد فراگیری جغرافیای سیاسی ایران زمین را تعیین و تبیین نمی کند. مقاومت سرفراز ایران برای ایران و رهایی ملت آن رنج هر مبارزه سنگینی را به جان خریده است . ادبیات این مقاومت یعنی حوزه فرهنگی آن می بایست از حجم و وسعت و دید و بصیرت افزون تری برخوردار باشد و پیام این مقاومت را به کارا و مؤثر ترین شکل ممکن به مردم و پیام مردم را به مقاومت برساند . این وظیفه یی حساس تر و خطیرتراز آن ست که با ردیف مشتی کلمات پر طمطراق آن را تمام شده تلقی کنیم . بجز استثناهایی  ، اغلب اشعار به دلم نمی نشیند و آنها را مصنوعی و ساخته و پرداخته می بینم . اخیراً در ضمیمه نشریه گرامی « مجاهد»  شعری از « حمید اسدیان »  خواندم که سخت اثرکرد و تصور می کنم این شعر خوب یک نقطه عطف نوین و جالبی  در کارهای شعری اوباشد . نمی دانم خودش تا چه حد توجه کرده است . منظورم شعر «  این حجم رقصندهٌ گریان را ... »  می باشد .

هنر و ادبیات مقاومت باید خون منجمد شده دررگ ها را باز وجاری کند واین تنها با شعار و وعده ها ممکن نیست . باید شعر و آهنگ اثری عمیق ، فراگیر و ماندگار داشته باشد . گذشته ، نمونه ها بجا گذارده است . نگاه کنید به « مرا ببوس »  ، « جمعه سیاه »  و.... « یار دبستانی » . انرژی و هم وغم نباید فقط صرف تولید مناسبتی  و تهییج ناپایا بشود . در کنار این گونه کارهای لازم آثار اثر گذار عمومی و همیشگی  بوجود آورد . ما در مقاومت آهنگسازان و خوانندگان نیرومندی داریم که احتیاج به حمایت بیشتری دارند .....

 

                                                    ادامه دارد

                                                    17 اکتبر 2005                

 

 

 

 

 

 

 

لینک | نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 17:52 توسط رحمان کریمی |


                               دنباله  ( 3 )

 

           بیـــا نیـــه  «  تـــه پیـــازچـــه »

 

                                                                                   رحمان کریمی 

 

... و چنین است که درشعر دیرپای پارسی چهره هایی چون باباطاهرعریان و فایز دشتستانی ، درقلوب مردم ملیونی ایران بیش از اساتیدی چون انوری ، معزی ، فرخی سیستانی ، منوچهردامغانی ها ، جای والفت و محبوبیت دارند . آن بزرگواران پراز اشکال منش انسانی بیشترین قلمرو نفوذشان آکادمیکی و تحقیقی ست که عمدتاً اساتید ودانشجویان رشته ادبی با آنها سروکار یا رازو نیاز دارند . اشارات نگارنده هرگز به منظورکم بها دادن به تمامی شاعران معاصر نیست بلکه غرض هشداری ست برای راهیابی دراذهان ، قلوب و تمایلات طبیعی ملتی که با زبان آنها تکلم می کنیم و شعرمی سراییم . غرض این است که صرفاً به طرح وداوری شتابزده ودربند ملزومات حرفه یی گرفتاربودن نشریات اکتفا نکنیم و بهترین داوررا مردم قراردهیم . شاعرانی که نمی خواهند به هردلیل به جامعه پراز مسئله خود نزدیک شوند ، تجربه تاریخی نیم قرن اخیرنشان داده است که برای گریزازمرکز، برای شانه خالی کردن ازهرنوع مسئولیت و پاسخگویی خود را پشت تئوری « هنربرای هنر » و « شعرناب »  پنهان می کنند . به دلیل بی اعتقادی یا ازدست دادن هرنوع اعتقاد تعهد گرایانه ، با تشخصی پوشالی و بعضاً مضحک و سخت بی مایه ، به زیج هنرمی نشینند و زحمتکشان و عرقریزان هنرو ادب ایرانی را بباد ترهات هذیانی و یامفت خود می گیرند . تز صادرمی فرمایند که دیگر نه شاملو شاعراست ، نه سپهری و نادرپور ونه اسماعیل خویی و کذا و کذا . یعنی از نظر مبارک این تهی مایگان همه آن نامداران در کشف شعری آنها مرده اند . و خود چه عرضه می کنند ، حکایتی ست که پرداختن به آن مجال دیگری را می طلبد . البته این جوجکان ، ترفندهایی هم دارند . از جمله نام فروغ را از لیست بالابلند مردگان حذف می کنند . حالا چه فرقی از دیدگاه آنها با شاملو و سپهری دارد باید از خودشان پرسید . لابد می خواهند خانم ها را نرنجانند و این یکی را به بیخ ریش خود بچسبانند .

درحقیقت این شاعرنیست بلکه این خود شعراست که باید بقول مولانا بنالد که : « من به هر جمعیتی نالان شدم /  جفت بد حالان و خوش حالان شدم / هرکسی از ظن خود شد یارمن / از درون من نجست اسرارمن / سرّمن از ناله من دورنیست / لیک چشم و گوش را آن نورنیست »  درنوجوانی می پنداشتم شاید ذره اتم ، ناب و تنها باشد . در جوانی فهمیدم که این طفلک را هم می توان شکست و الکترون هایش را دید و امروز می بینم که آن ناب تصوری نوجوانی ام به چه سجاده عام المنفعه یی تبدیل شده است . در برج عاج بی خیالی و بی خاصیتی خود که نشسته باشی دنیا را نه آب بگیرد بل بمب اتم ، باید حتماً تو شاعر نازک نارنجی و ناب را خواب بگیرد . اتم گفتم ، اما هیچ چیزرا ناب ندیدم . نه عنصر انسانی را د رهر مرتبه و فضیلت و رسالتی و نه گوشه زیبایی از طبیعت را که شاید فردا خطری تهدیدش نکند . حالا هنر و شعرناب را از کدام قوطی عطاری بیرون کشیده اند که همیشه مصرف آن درعصر دیکتاتوری ست ، من نمی دانم ، شاید خود حضرت «  ناب » ظهورکند و این فضول را از رو ببرد . و چقدر سعی کردم که یکی از آن ناب ها به دلم بنشیند و لااقل قلقلکی بدهد ، نشد که نشد . قربان یک دانه عناب عطاری های خودمان که بو و خاصیتی دارد .

حال اگر شاعری سیاسی ، شاعری انقلابی بخواهد در درونش حرف و فلسفه بافی های این جماعت را راه دهد باید بداند که شعرش برخلاف خودش ، راه به دهی نخواهد برد . شاعر مبارز باید جسور و بیباک و برخوردار ازشخصیت قوی ، مطمئن و مستقل باشد . یک شاعر مبارز به همان دلیل که میان آرا و عقاید گوناگون سیاسی ، دل نمی زند و به رسالت خودش واقف است باید متوجه باشد که عمده ترین سلاح هنری اش به شمشیر دن کیشوت مبدل نگردد . بدا به حال شاعری که در مقوله شعر میان دوزخ و بهشت ، میان زمهریر و برزخ گشت و گذاری بزند . یعنی نه زنگی زنگ نه رومی روم . شاعران مبارز و انقلابی لاجرم همچون دیگران تابع استعداد و نوع نگرش و ملاقات با جهان هستی می باشد . در این حرفی نیست که شعر با شعار فرق می کند اما این ترس نباید موجب گردد که خون و رمق شعر ازترس اتهام گرفته شود . شاعران انقلابی همه گونه شعر داشته اند . بستگی به هدف و موضوع و مخاطب دارد . آنجا که شاعر با مستبدان فرهنگ کش و جانی روی در روی است شعر فراز و فرود و لهیب لازم خود را پیدا می کند . این لهیب سوزان را اگر به آسایشگاه علم بدیع امروز ببریم دیگر نه آن است که هدف بوده ومطمئناً  به هدف هم نخواهد نشست . شاعر درلحظات زندگی می کند و البته لحظه ها یکسان و لگاریتمی نمی باشد . می توان اندوه و رنج شاعر و مردمش را درخشم و خروش او مشاهده کرد . من بنده زیبایی طبیعی هستم و تناسب ، همخوانی  و جاذبه را هندسی یا بزکی نمی بینم  و نمی خواهم . دراین نوشتار من بعنوان یک خواننده و نه شاعر به مسایل نزدیک شده ام ، مضافاً که درمیان خیل بی شماران تورم زا ، هرگز خود را شاعر ندانسته و نمی دانم . تعهد و مسئولیت – تکرار می کنم – خاص شاعران حزبی نبوده ونیست . هستند و بوده اند شاعرانی که هرگز تحزبی نداشته و از خط ایدئولوژیکی خاصی هواداری نکرده اند ولی به اصول و مسئولیت های عام انسانی خود متعهد بوده وهستند . من زنده یاد فروغ فرخزاد را ، نادرنادرپور را ، اسماعیل شاهرودی را ، اسماعیل خویی را متعهد می شناسم . اگر در خویی اشکالی هست در سادگی و رفیق بازی های گل وگشاد اوست که در مقاطعی کار دستش داده است . نادرپور هرگز دربرابر آخوندها سرفرود نیاورد . مینا اسدی به همچنین . اگر انتقادی هست از شعر اینان نیست ، بل از بعضی ناپرهیزی های آنهاست . من یک تار موی طنزپرداز بزرگ معاصر هادی خرسندی را به کل تولیدات  شاعران ناب نمی دهم هرچند مقوله همخوانی نداشته باشد . « اسماعیل وفا یغمایی »  از شاعران توانای همیشه متعهد ماست . اگر به مجموعه متنوع کارهای او نگاه کنیم ، می توانیم بهتر به مضمون مسئولیت درشعر پی ببریم . گلایه یی که من از شاعران و نویسندگان متعهد بیرون از مقاومت ایران دارم این است که هنرمندان و اهل قلم مقاومت را همچون رژیم و سایر دشمنان سوگند خورده آنان ، نادیده گرفته اند واین بی انصافی ست . آنان چشم انتظار تعریف کسی نیستند ولی  سعه صدر داشتن ، بسی نیکوست . اگر یغمایی عمرش را با مقاومت سپری نکرده بود ، بی گمان دوستان بیرون از مقاومت او را یلی می پنداشتند . اگر«  دکتر زری اصفهانی  » با مقاومت نبود ، لقب فروغ فرخزاد دوم می گرفت ، هرچند این شاعر اصیل به هیچ لقبی نیازمند نیست . اگر « جمشید پیمان  »  بنا به رسالت انسانی اش برای مبارزه با مهیب ترین دیکتاتوری زمان با مقاومت ایران نبود ، استعداد و جان و روح صمیمی و پرشور او زبانزد دوستان می بود . اگر « حمید اسدیان »  این شاعر و نویسنده همیشه انقلابی و فروتن با مقاومت ایران نبود حتماً از او بعنوان یک قصه نویس جدی و قابل ملاحظه یاد می شد و بهمین ترتیب  نگاه کنید به قلم جادویی  « ناهید همت آبادی »  حتا صرفنظر از محتوای سیاسی آن . به سرودهای انقلابی  « حمیدنصیری »  و قلم پراز احساس «  علی اصغر بهروزیان »  به راستی که مبارزه کردن آنهم در عرصه دشوار و غرور آفرین مقاومت ایران چه مجازات ها دارد .....

 

                                                         ادامه دارد

 

                                                          16 اکتبر 2005     

 

 

لینک | نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 17:50 توسط رحمان کریمی |


                           دنباله ( 2 )

 

        بیــا نیـــهٌ  «  تــه  پیــاز چــه »

 

                                            رحمان کریمی

 

نقش تأثیرگذار هنر و ادبیات درتحولات فکری ، فرهنگی و سیاسی – اجتماعی ملل ، بحث تازه و نیازمند به توضیح و اثبات نیست . اهمیت وتأثیر مثبت یا منفی ولی سرنوشت ساز این نقش ، دردوران حاکمیت بلا منازع دیکتاتورها ، مضاعف می گردد . کافی ست که به هنروادبیات عصرفاشیسم نژادی که هنوز ازپی گذشت شصت سال ، ترو تازه و قابل مراجعه ، بررسی و تولید مجدد می باشد ؛ نگاهی بیافکنیم . نیز به هنروادبیات عصر فرانکودراسپانیا وحکومت سرهنگ ها در یونان و دیکتاتوری پینوشه درشیلی ، بذل توجه کنیم . تاریخ وملت دررنج و عذاب ما بیش از ربع قرن است که بارسنگین وکم سابقه خشن ترین و واپسگراترین دیکتاتوری را بردوش خسته و کوبیده شده خود حمل می کند . هنر وادبیات در مجموع ونه استثناها ، نسبت به دین فاجعه عظیم ملی و ضد بشری ، تنبل و بی اعتنا مانده است . در قلمرو ذوق وعلاقه عنصرایرانی به ادبیات ، شعر از پایگاه و مقام ویژه یی برخوردار بوده است . این توجه و عنایت تا پایان دهه پنجاه قابل لمس و رؤیت است . از آن پس بتدریج شاهد افول شعر امروز ایران می شویم تا آنجا که امروزه بازار کتاب های شعر نو کسادترین بازارهاست . دیگر شاعر- مگر تنی چند مطرح – نمی تواند نظر ناشری را جلب کند مگر آنکه از جیب مبارک خودش مایه بگذارد . درعوض ، بعد از کتاب های تحقیقی در زمینه های مختلف اجتماعی و سیاسی ، روان فردی و روان اجتماعی و نیز نقد و بررسی های تاریخی ؛ رمان و مجموعه داستان از اقبال بیشتری برخوردارند . شعر امروز ایران برکنار از چند وچون سرزمین و جامعه ملی خود ، به یک هیکل نحیف پرخور و پرمدعایی  تبدیل شده که از کوچکی مغز و کوتاهی دید و لش بازی های روحی اش چیزی دستگیر مردم نمی شود و لاجرم بدان بی اعتنا مانده اند . باید در نظر داشته باشیم که طالبان شعر نو از جماعت تحصیلکردگان ، فرهنگ ورزان و کلاً روشنفکران بوده و هستند . مردم عادی همچنان حافظ شریف و عزیزشان را فال می گیرند ، به شاهکار فردوسی یعنی شاهنامه می بالند و سعدی را شاهد کلام و نظر هرروزه شان قرارمی دهند و نمی دانند نیما یوشیج که بوده و چه کرده است . تکلیف دیگران از پیش معلوم است . کم و بیش وضع شعر امروز ایران در خارج از کشورهم به همان منوال است . چرا ؟ چون شعر امروز درداخل وخارج از سرچشمه آمال وآرزوها ، رنج و دردها و سوز و فغان های ملت مخاطبش به دور مانده است . همه را نمی گویم ولی خیلی ها سر به هر سوراخ و سنبه یی  برای کشف پدیده های ناشناخته می زنند تا چیز تازه یی به چنگ آورند ! ولی از انسان که مجموعهٌ پیچیده یی از همه شناخته ها و ناشناخته هاست ، به ویژه انسان ایرانی  ، غافل مانده اند . این جماعت همچنان براین تصور باطل اند که اصل تعهد و مسئولیت هنرمند به حیطهٌ سازمان ها و احزاب سیاسی  محول و ختم می گردد که دراین صورت هم قابل دهن کجی و نادیده گرفتن ، می باشد . روشنفکر و هنرمندی که مفهوم عام ، جامع و بشر شمول تعهد آزاد انسانی را نفهمد و آن را صرفاً به ادبیات حزبی تعریف و خلاصه کند ، من به شعور و قصد باطنی او شک خواهم کرد .

آقای « محمد علی سپانلو »  در شعر امروزایران یکی از قدیمی هاست و ویژگی شعرهایش پرداختن به اسطوره ها و از آنجا گریز به صحرای محشر معاصر است . رویهمرفته درزمان محمد رضاشاه هم از کبریت های بی خطر بود ولی در هیئتی مدعی و روشنفکر پسند . عصر پهلوی کجا و عصر خمینیسم کجا ؟ این حضرت ذلیل و علیل مثل همپالگی سینماگرش « عباس کیا رستمی »  ( قربان کیا افراسیابی ) در حاکمیت ملایان ، ته خورجین را بالا می آورد و روی خط بی بی سی و ... برای شیخ علی اکبر رفسنجانی تبلیغ و رأی مبارک خویش را به او عطا می فرمایند ؟ من می گویم  : شاعرجان ! عطای تو برای لقای نداشته آن جانور هفت خط نیست بلکه برای عطایی ست که لابد از جایی ، خدای ملایان ، به تو جا نیافتاده عاقبت به شر می رسد . حیف از خجالت که یکی مثل تو یا کیارستمی و امثالهم بخواهند آن را در وجدان نداشته خود ، حمل و هضم کنند . به خدا  «  ابراهیم صهبا » که به شاعر دربار محمد رضاشاه معروف بود از تو محترم تر و بی ضررتر . چرا ؟ چون کسی او را جدی نمی گرفت و دوچهره هم نبود .  مردم و درصف مقدم جوانان هرعیب وعلتی داشته باشند آنقدر نادان نیستند که پول به عرق جبین و خون دل بدست آمده را خرج ترهات کار پای منقل نشینان از خود راضی که آشکار و تازه ترین حرفشان تهوع آور است ، بکنند .

شعر امروز ، درجهانی پامی گذارد که نه شاهان به جا مانده بدان نیازی دارند و نه وزیر و صاحب مقام و ثروتی . شعر امروز در احاطه هنرهای سمعی – بصری و هنرهای پلاستیک چنان گیر و تنها مانده که ناگزیراست برای خودی نمودن ، به التماس دعای موسیقی برود و این بهترین و محترم ترین و یحتمل پرآوازه ترین شانس و اقبال آن ست . وای برشاعری که بر شعر خویش چنان عشق بورزد که در جهان ، جهان را نبیند یا ببیند ولی  یکسویه ، لوچ و خواب آلوده و بپندارد که هرپا سبک کردنش در شعر ، خیره کنندهٌ چشم معاصران یا آیندگان خواهد بود . قلمرو تاریخی – جغرافیایی زبان پارسی مالامال و انباشته از شعر و شاعران است ، بنا براین چون به بازار درآید رقیبان و مدعیان بسیارند . این شاعران نمی فهمند یا نمی خواهند بفهمند که بسبب انبوهی تولید و ایجاد تورم شدید ، دیگر معجزه ها از قبیله یی که بدان تعلق دارند روی برتافته است . امم نه یک پیامبر که پیامبرانی به هرروز معجزه گر بسیار دارند . حوزه گسترده و پر کالای هنر امروز را مد نظر دارم . در روزگاری که شعر معجزه می کرد هم این مدعیان قدو نیم قد نمی توانستند کسی باشند حتی  « شعیب »  در قبیله یی کوچک . امروز برای شاعر و شعر او اگر معجزه یی باشد ، بیش از آنکه در پرداخت واژه گان باشد در خود انسان شاعر است . در جان ودل و غوغای روح بی قرار و تسخیر کننده اش هست . صرفاً از چشمه طبع و ذوق سرودن ، پیاله گیرا و سرمست کننده یی نیست که احساس درجوش وخروش انسان امروز را بتواند سیراب کند . شاعران معاصر ما ازیکسو خود را دربرابر شعر تناور، پربار و نخبه پرور کهن می بینند و از دیگر سوی با شعروادبیات متحول غرب . میان این دو انتخاب ، دو وسوسه یا امتزاج بسیاری سرگردان  وبی استقلال مانده اند و هنوز از حیث زبان و ساختار شعری به هویتی قابل شناخت نرسیده اند . و قلیلی هم بی توجه به بستره اجتماعی و فرهنگی و تاریخی شعر غرب بی توجه به فضا و اقلیم تاریخی خود می خواهند در قلمرو ادبیات غرب بازبان فارسی از پاپ کاتولیک تر بشوند که من هنوز یکی از میان آنان نیافته ام که درحد  کشیش ساده یک دهکده بتوان قبولش کرد . چاپ کتاب و نیز نام خود را به هر حیله روی آنتن ها و صفحات نشریات بردن چیزی ست و از حیث مرتبه و ارزشیابی شعری و جای گرفتن درحافظه عمومی  چیز دیگری ست . مشکل شاعران امروز اینکه برداشت شان از « عمومی »  صرفاً قشر روشنفکر و آنهم بخش محدودی از این لایه اجتماعی  می باشد .  سبک و زبان خاص خود پیداکردن با شعبده و شامورته بازی با کلمات  ممکن نیست . وضع حمل های پردرد ورنج می خواهد . افت وخیز و کشف وشهودهای حسی ، تجربی و زبانی بسیار می خواهد . اصالت و صداقت و اعتماد به نفس  و دستخوش روز نشدن می خواهد . طبیعی ست شاعری که سال ها شعر سروده و هنوز به مشخصه زبانی خود نرسیده درآینده نمی تواند در خورتوجه و اقبال باشد . این مشخصه زمانی بدست می آید که شاعر چشم ودلش به تردید ، و وسواس و وسوسه روی کارها و آرا و نظریات دیگران به حیرانی و چه کنم ، ندود . زمانی بدست می آید که جان وکلام نه در کارگاه صنعتگری که در یک مجمر شعله ور عشق و صداقت و شور و رنج وحس درک سوخته و گدازان گردد . به راستی چه کسی بهتر و مجمل تراز حضرت مولانا از شعر ، تعریفی  چنین نیکو بدست داده است :« خون چو می جوشد ، منش از شعر رنگی می دهم » . در لحظه و لحظات سرایش باید خون در هیجان و قلیان باشد و نه راکد . نمی شود بدون انگیزه خاص جدی ، بنا برعادت ، به مدد فعالیت و نظارت مستقیم مغز ، به مدد صرفاً طبع و سواد و نگرانی از اعتبار آرایشی کلمات ، شعر نوشت و متوقع بود که مردم این روزگار پذیرای آن گردند . شاعران و هنرمندانی که درعصر دیکتاتوری ، تعهد را به بهانه شعر یا هنر ناب نفی و رد می کنند متأسفانه بطور ناخودآگاهانه هم که باشد روی اذهان بعضی از شاعران متعهد و حتی انقلابی امروز سایه افکنده اند . به شعر این گونه شاعران مبارز که نگاه کنیم ، می بینیم خودشان پرشورتراز شعرهایشان هستند . چرا؟ چون اینان هنوز بطور نهایی با خودشان درزمینه شعر تعیین تکلیف نهایی نکرده اند . می ترسند که شعرشان متهم به شعار بشود و بنا براین جوهره جان و حرف خود را چنان در پوسته آرایشگری کلمات با کاربرد اکثراً نامتناسب و غیرطبیعی مشبه و مشبهً به و اضافه های استعاری فرومی برند که فاقد خون و جوشش و تأثیر می گردد . خوب که نگاه کنیم بعضی  ازاین شعرها هیچ هویت مشخصی از مشخصه انسانی شاعرش ندارد . صاحبان سبک و شیوه بیان همه از دم سنت شکن بوده اند و دلیر و مطمئن درکارخود . به قراردادهای زمان خود یا متأخران گردن نگذاشته اند ، میان این قطب و آن قطب به بی تکلیفی طی طریق نکرده اند . شاعر اگر حال وهوایی ، حرف وحس و درد و ادراکی دارد بی پروا از داوری این و آن ، می گوید هرچند بخشی از معاصران به دلایل مختلف و شاید ناتوانی و حسادت براو خرده ها بگیرند . البته بقول خلق الله بعضی ها و نه همه ، تا آخر عمرشان هم نمی توانند به باغ خود برسند زیرا درونشان ، دنیای حسی و ذهنی شان از بافت و نوع دیگری ست ، زیرا پیوسته و پیوسته چشم به باغ دیگران دارند . از حضرت مولانا ایراد می گرفتند که موازین و قوانین شعر را درست درنمی یابد . آنها پیاله سرایان بودند و مولانا سیلاب ُسرا .  سیلاب از جویبارهای کاشیکاری شده تزیینی  نمی گذرد . خون از کانال های تنگ و تاریک رگ ها می گذرد اما اگر درجوش و خروش باشد ، جانسوز می گردد . صاحب سبک و زبان ویژه ، درابتدای امر و تا مدت های مدید مورد لغز خوانی احتمالی  همگنان قرار می گیرد درحالیکه بعضی از همان لغزخوانان در تلاشند تا بلکه به لم و قلق کار طرف ، آشنا و نزدیک بشوند و صدایش راهم در نیاورند . روزگار هم که به حد کافی شلوغ و شیرتو شیر است  و کسی وقتش صرف تشخیص تمیز نمی کند . صنعت شعر به مفهوم و شکل امروزی و به اصطلاح نو آن ، گریبان بسیاری از شاعران را درچنگال خود می فشارد و شاید خودشان هم متوجه این امر نباشند . هرچیز ، طبیعی و جاری و ساری آن خوش تراست و نه پرداخت های حسابگرانه برای رونق بخشیدن به تولید خود ....

 

                                                                        ادامه دارد .

 

                                                                   15 اکتبر 2005       

 

 

لینک | نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 17:48 توسط رحمان کریمی |


           بیــا نیــه  تـــه  پیـــاز چـــه 

 

                                         رحمان کریمی

 

دیشب ، دوراز جان همگی  ، خواب دیدم که بالاخره یک روز خواهم مرد . دیدم دنیا پراز اطلاعیه و بیانیه هست . گفتم چرا تو پیرمرد نه ؟ پیازچه گفتم چون با توجه به گستردگی و بالا بلندی شعر پارسی  دردرازنای عبرت آموز تاریخ پر فراز ونشیب ایران زمین ، همین هم نیستم .  هرآدمی  ، به هرگونه یی  ، بالاخره یک روز حرف هایی برای گفتن دارد ، گیرم که به مفت هم نیارزد .  بنا براین می گویم که این متکلم حاضر درتمامی طول عمرش ، آدمی با صراحت لهجه و بی تعارف بوده و هست . و بدین گناه کبیره صرفنظر از مظالم و تعدیات دو نظام دیکتاتوری ، بسی چوب ها از نازنین های اندک رنج خورده  و هرگز آدم نشده است . این را گفتم که هرکس دلش می خواهد از حرف های من برنجد و هرگز نبخشد .

مخلص سال هاست که کار نقد و بررسی ادبی – هنری را بوسیده ، به کناری نهاده ام . چون جامعه ما و به ویژه قشر روشنفکر و سیاسی ، چندان از ظرفیت قابل تحملی برای انتقاد و احتمالاً حرف حقی  ، برخوردار نیست . در پوشیده داشتن معایب کار و کشاندن آن به محفل و برخوردهای خصوصی ، آنهم بدون حضور سوژه یا متهم ، ید طولایی داریم . هر ملتی  خصوصیات خود را برحسب چگونگی  بافت و ساختار جامع تاریخی اش ، دارا می باشد . ما از رک گویان می رنجیم و قهر وغیظ می کنیم . برای او قیافه می گیریم و مثل یک دشمن یا عنصری مشکوک یا ملعون ، طردش می کنیم . کسی را دوست می داریم که مارا به هر دلیل به به و چه چه کند و دربرابر اشکالات ما ، لب فروبسته و خوددار بماند . یعنی درحقیقت ما را با اشکالات و معایبمان راحت بگذارد . حال چگونه می توان این رسم و اخلاق را با قدر دوستی و دلسوزی و حس تصحیح و تعالی تعریف و توجیه کرد ، قابل فهم نیست اما در قلمرو تجربه و زندگی فردی و اجتماعی  روزمره چه بسیار . و چنین است که بسیاری از توان ها و استعداد ها یا به هرز می روند و یا به بی راهه .

کلاً  سیستم های دیکتاتوری  بیماری زا و درزمینه تفکر و فرهنگ و شخصیت انسانی ، مخرب و مزاحم هستند اما این قانون متناسب با نوع و دکترین نظام استبدادی حاکم ، شدت و ضعف دارد . یکی  ازنخستین پدیده های تحمیلی نظام آخوندی ، ویرانگری و اضمحلال شخصیت انسان آگاه و بصیر ایرانی و بکار گرفتن حد اکثر نادانان و بی شخصیت ها و مزلفان  جامعه قرن ها لگدکوب شده ایران بود . این نظام از پس وحشیانه ترین یورش به منش ، حرمت و حیثیت و فرهنگ بالنده انسانی ، میان ماندگان نان به نرخ روزخور و فرصت طلبان ، عضوگیری کرد تا ارابه حامل مردگان تاریخی  بتوانند در جاده تمدن امروزی ، زنده نمایی کنند .  در عصر بی رحم ترین دیکتاتوری ایدئولوژیک  بنیادگرا ، هیچ کس متوقع نیست که همگان یا لااقل قشر روشنفکران به تمامی به صحنه مبارزه و مقابله بیایند . مسئله این است که صحنه فقط مبارزه دو نیرو را شامل نمی گردد . هر روشنفکر اگر روشنفکر است با هر ابزار فرهنگی ، ادبی  یا هنری که مجهز است ، می تواند به سود مبارزان و به زیان دیکتاتوری نقشی اثر بخش ایفا کند . تجربه تاریخ ایران زمین و به ویژه عصر حاضر براین دلالت دارد که مبارزان جان برکف راه آزادی همراه با یورش های سبعانه نظام حاکم از سوی بخشی از روشنفکران سرخورده ، مأیوس و فرصت طلب هم که می پندارند تاریخ یک ملت به طول وعرض قامت و حوصله شخص شخیص خودشان هست ، ضربه هایی می خورند که نباید . تاریخ ، فرهنگ ، سیاست ، اخلاق و منش توسط چه قشری از اقشار جامعه ، درهر دوره ، تعریف و تأیید یا تصحیح و تکمیل می گردد ؟ مگر توسط  نخبگان و فرهیختگان و روشنفکران مدعی . دردناک و تأسف آور اینجاست که در روند زمانی  ، ملت بی ادعا برحسب تجربه های تلخ و شیرین عینی  درس هایی  می آموزد که زیر آوار فرمایشات گهربار افاده فروشان ظاهراً همراه و دلسوز ، یعنی روشنفکران ، برای موقت هم که باشد بی تأثیر و تدوین می ماند . از آنجا که این ته پیازچه ، به حکمت خداوند یا طبیعت یا توطئه مشترک پدر و مادر و اجداد خدا بیا مرز آن دو مرحوم ، خل و اهل کلام آفریده شد ،  لازم می داند که پیش از تعبیر خواب شب پیش ، با اهل کلام کمی نااهلی  کند و حرف هایی بزند که شاید در واویلای امروز ، شنوایی نداشته باشد .

دنباله این بیانیه ، عنقریب خواهد آمد ......

                             

                                                              ادامه دارد

                            

                                                      

                                                                      14 اکتبر 2005   

 

 

 

 

 

لینک | نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 17:45 توسط رحمان کریمی |


 

         خـروش سایــه یی کمــرنگ  در راه

 

                                                                             رحمان کریمی

 

گسسته لگامم

بی برگستوان و توشه یی درراه

خورجینم  خالی و نعلم شکسته

راکبی با مرکوب صدای آزادی .

 

بیابان پشت  بیابان و تنگه پشت تنگه

خار و خارستان و دره در دره .

قیرگون لحظه ها و خورشید ، برپشت

غوغای باد درکوپال و دلبسته به هر کوهسار

ترسی از رفتن نیست

دل ، قرص تراز هر صخره

شکافندهٌ توفان ها و گردباد ها

دریای خون در سینه و غبار اندوه برچهره

چونان باد پایی  با غم مجنون .

 

رفیقانم نه چون من پیر و خشم آگین

که جوان و خروشنده تر از رعد

می آیند.

بیایید رفیقان من

که هنگامهٌ تقدیر ، هم چنان

درهمین تاختن و رفتن است .

 

مستم  از جام بر جام این راه

وز شورابه های این دل که عمری ست

خونین و چابک سوار

می رود .

در این صحرا

محشری ست ، آری

اما

میعادگاه ما

در ایران است

در میدان آزادی .

 

بتاز و از جفای نامردمان هراس مکن

بتاز و مردمی را پاس دار

بتاز

بتاز

بتاز .

 

                          دوازدهم  آگوست  2005  

 

 

 

 

 

لینک | نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 0:21 توسط رحمان کریمی |


     ایــران مـن ، فــراز آی  فــراز آی !

 

                                                                            رحمان کریمی

 

 

دیرگاهی ست

یاران من

ایستاده برستیغ رزم و رنج

تورا می خوانند ،

تورا

ای ایران من !

به سربلندی و شرف

به عشق عزم و رزم

فراز آی

فراز آی

فراز آی .

 

من

بس سال هاست

که برخونابه های دلت

گریه کرده ام

فریادها  کشیده ام

و

شعرهایم را با بغض

به هر اقصای جهان برده ام .

ای هرکلام من نثار قدمت باد !

فراز آی

فراز آی

فراز آی .

 

قلم

بی قدم تو

ای هرصدایت ، گاثه های زرتشت

چه حاصلش که عمری

شراره برکشد و

تو خاموش بمانی .

فراز آی

فراز آی

فراز آی .

 

دیرگاهان است

و دگرباره

طبل ها به صدا در آمده اند

از نا بکاران بگذر

با اهل صفا ، به صفا برخیز

یاران تو به انتظار ایستاده اند

فراز آی

فراز آی

فراز آی .

 

چه کاروان ها رفتند و

ما بجا مانده ایم

نشسته برخاک و خواب و رؤیا .

هرگز

« دستی از غیب »

برون نیاید از جهان بد

زین خیال خام بگذر

با دو دست گشوده بر آفاق

با چشمه های اشک و غریو و فریاد

فراز آی

فراز آی

فراز آی .

 

چگونه برتابم

که تو برنمی تابی به هر سپیده دم .

آه  

براین فلات خستهٌ عاصی  

دل ،

اگر خورشید شود

بی تو

تاریک است ، تاریک

با مشعل آتشکده های دیرین ات

فراز آی

فراز آی

فراز آی .

 

گذشت سا لیان دراز و

تو هنوزهم نشسته یی

به انتظار کیستی ؟

چیستی ؟

طبیب درد تویی  ، ای دوای من !

فراز آی

فراز آی

فراز آی . 

 

                                26  اکتبر 2005  

 

 

 

 

لینک | نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 0:9 توسط رحمان کریمی |


 بخشی از منظومه  سفر

 

 

 غریب  دلی  که هنوزش  هوای رفتن  هست

 

                                                                                      رحمان کریمی

 

هنگام ،

که خاموش کردند آتشکده ها را

و آتش زدند

دست نبشته های هستی را

هنگام ،

که برکشیدند شمشیرها 

تا برکنند بنیادها  را

من کودکی بودم 

پشت  دیواره های گندی شاپور

که سوخته واژگان درباد را

به معصومی 

گریه می کردم .

 

موبدی که با صوت بادیه

صرف فعل « قـَـتـَـلَ » را از برداشت

با جامه یی مبدل از تزویری نو

تاراج  بدهنگام نامیمون را

تا عصر مذهب دلار ونفت

تکبیر می گفت .

چون نگاه وحشتم  براو نشست

به سجدهٌ اطاعتم برخواند

تا از آسیب سموم وقت

در امان بمانم .

کمرگاهم ، 

ُستواری بیستون را داشت

خمیده نمی شد .

جان را به سجده  حق واداشتم

و دلم را به عاشقان سرگردان سپردم

تا در ظلام  بی کسی  

تنها نماند .

 

پدرم را به جرم  الحاد من

تازیانه  زدند

مادرم را  تازیانه زدند

خواهران  و برادرانم را

تازیانه زدند .

مرا به مکتب خانه یی  بردند

تا آیه های وحشت  حوزوی را بیوشانم

تا برای  رستگاری فردایم 

مرد خدایی  باشم .

 

این شیخ  ملعون  شوم آیین

که امروز ،

تازیانه می زند برگرده های میهنم

همان  موبد بدسگالی ست

که از پشت  دیوارهای گندی شاپور

تا حصار بد تلاوت قم 

با افق های خونین  درپیش 

به سجده  خوف و تسلیم رفت .

 

برزویه طبیب را دیدم 

که در پیچ گریزگاهی  بس دشوار

از درد به خود می پیچید و هیچش

درمانی  نبود .

در شنباد بادیه ها  تا تیسفون دویدم

بانویی  پوشیده در حجاب شب

برسر مقابر خون و شوکت ویران

مویه می کرد .

صدای آن بی پناه دردمند

هنوز برجان خسته و سوزان کودک

چنگ می زند

زخم می شود

کابوس می شود

بیدار می شود .

 

دریغا ، دریغ

این سرزمین  یتیم من است

یا نقش  قالی نگارستان

که این  چنین  افتاده زیر تیغ و سم ستوران

بی صاحب .

آنهمه  دانش و حکمت ها

درون این دیواره های آتش و تاراج

معجزه یی را نباید  ؟

مویه کن ای مرد ، مویه

فریاد کن ای مرد ، فریاد !

 

غمخواره دایهٌ  زرتشت که بود

که فردای یتیمی او را ندید و

آن شیرخوارهٌ نجیب را

به کام گرگان داد .

کودک  مانده  پشت درهای بستهٌ جهان

با آن طفل سبز پوش اهورایی

در سرمای میترای مرده زمین

در جستجوی اجاقی روشن بود .

خاک و خارستان ها

زیر ریزش یکریز تاریکی 

حتا از شاخه یی  خشک 

خالی  بود .

 

باغ معلق  انتران معلق زن

برای زخم به جان نشستگان

دور از آن عیش رسوا

خار و خارستان ها

به از گلستان بود .

تا مریم  عذرا

به تولد نوزاد شهیدش نشسته است

تا یحیا ی مقدس

به  تعمید سرمایه  برنخاسته  است

غسل دهید آن دو کودک فقیر را

با شراب  خار مغیلان و روزگار آتش و زخم .

 

ای عکاظیان  ، عکاظیان !

چرا هنوز مزدک را

پوشیده در زنجیر «  عدل » ! نوشروان

به تکفیر می آورید ؟

مگر مقسّمان عادل زمین

از یک تبار نیستند ؟

چرا شما آقا و این کودک یتیم  ، موالی ؟

 

ابی وقاص ،  ابی وقاص ، ابی وقاص

رستم زاد ، رستم زاد ، رستم زاد !

از گندی شاپور و نیشابور و ری و استخر

از واشنگتن و مسکو و لندن

از برلین و پاریس و رم

در جستجوی خانهٌ  مادری اش

دویده است این کودک ، با کاروان گلگون کفنان

تا عدالتخانه در بسته جهان

یتیم و شوریده حال و دادخواه .

 

خدای را ، خدای

هرزه گان  عهد عتیق را می بینم

که در نشئه  شهوتی سوزان

بانوی عشق را سنگسار می کنند 

صورتش از زخم ، گلباران است .

خون گل سرخ ،

سنگستان را آبیاری کرده است

غرقه خواهید شد ، غرقه

ای سنگ آوران سال های سنگ !

پسینگاه تان را می بینم

در تلاطم افاق .

 

اینک 

از پشت دیوارهای گندی شاپور

بوی اجساد کلمات می آید .

تشنه و گرسنه است این طفل ، تشنه و گرسنه

بهشت ارزانی  شما باد ای دوزخیان !

از نیشکر خوزستان ، حبه یی 

از اروند رودش ، جرعه یی

فقط .

 

                                      اول ژانویه  2006

 

                                                                         

 

 

 

 

 

لینک | نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 0:3 توسط رحمان کریمی |


 

       منظومه تـــولـــــد !

 

                                                                                 رحمان کریمی

 

هنوز

آن دخترک زیبای مشیله یی

باکره بود

که پسر ،

در وادریغای مرامنامهٌ فردای پدر

متولد شده بود .

عریان

با طناب ناف

از « مَشیله »

« چُغادک » را

پشت سر گذاشته بود

تا دریکی از خیابان های فقیر جهان

لباس رؤیا هایش را

برتن کند .

 

وقتی عروس یتیمان

برخشت داغ نشسته بود

تا ولیعهد رفیق « جلیل » را

به دنیای کوچک شاه شاهان قزاقان

و

فرزندان رفیق ژنرالیسموس استالین

تقدیم کند

او دیگر

درحزب پدر

به پیرسالی  رسیده بود

که بی ستر عورت

روی عقربه های عقربی زمان

دنیا را

با وجب هایش

متر می کرد .

 

« مریم جان » 

در نشئهٌ درد

جز لخته یی خون

برخشت ننهاد .

آن لختهٌ همیشه خروشان

پسرک پیر را

تا فراسوی نا همواری های جهان

رها نکرد .

هردو

مسافران عریان سرگردانی بودند

در مدارهای شکسته و بسته

که از آبگینه های ناشناخته آنها

فیلسوفان

تشنه

به خانه بازمی گشتند

و در عزای فلسفه

جامهٌ سیاه می پوشیدند .

 

پس چرا آن مرد فلسفی

همیشه عریان می رفت

همیشه عریان می گفت

همیشه پنهان می ماند ؟

چرا می پنداشت

میان چراگاهیان و جنگلیان

پنهان رفتن

بهترین پوشاک است ؟

 

سر اگر بگذاری

بردیواری

 برشانه یی

تا گریه کنی

حرامزادگان

به تفریح

به هلهله برمی خیزند .

 

دردنیای قحبه ها

مهربانان

پای در زنجیر و لب دوخته

باید بروند .

دربازارهای تاراجگران

بی بها ترین

کلمات اند .

و عشق

همچنان

پاره های خون

درمسیل های گندیده .

 

چنین بود که نوزاد پیر

در گرداگرد زمین

هرگز

خدا یی را صدا نکرد

و

پیامبری را

پای سفرهٌ دل

ننشاند .

ای کاش این اقیانوس مردابی

این خاک محتضر

درطویله یی خالی از چهارپایان

مسیحایی دیگر را

به آمدن می خواند .

 

درمصیبت سرای مرامنامه پدر

مسیحان

بر صلیب ایستاده بودند

و « یهودا » 

در قلمرو امپراتوری

سلطنت می کرد

و برد گانی نیز بودند

که در چاپخانه های مدرن قدرت

گلادیاتوری می کردند

تا دلاوران میدان را

به اشاره یی

قربانی امپراتوران

و معابد سرمایه کنند .

 

بردگان بازارهای شرق را

به غرب بیاورید

تا این شکسته دل عریان سودایی

در غمنامهٌ تولدش

تکیه بر بلغم خوک

به تنها یی

گریه

نکند .

 

                              سوم سپتامبر 2005

 

 

لینک | نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 23:30 توسط رحمان کریمی |


ـــــر شــــــا و ش

ر حمان كريمي 

برزمین نمی گذارد
سر بریده را
برشاوش .
در معبر افلاک برایستاده  ازدیرگاهان
نه خوابش در می رباید
، هرگز
نه لمحه یی به فراغت برمی نشیند ، گاهی .

 

شلالهٌ  خونبار افق به شامگاهان
ازآن سر بریده است
برشاوش ؟

 

آه
بیهوده نیست
که دیواره های این خانهٌ همیشه باستانی
گهواره جنبان عنکبوت های ماتم و ملال اند .
بیهوده نیست
که به هر گوشهٌ این کُنام هول
خون
حیات دوباره می یابد .

 

تا همواره
حقیقت را به جهان به مسلخ می برند
برزمین نمی گذارد
سر بریده را
برشاوش
.

لینک | نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 9:8 توسط رحمان کریمی |


تمام حقوق محفوظ است