تبليغاتX
نوشته های رحمان کریمی

نوشته های رحمان کریمی

سیاسی - ادبی


منو

¤ خانه

¤ ایمیل

¤ آرشیو

¤ RSS


نوشته‌های پیشین

مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1385
تیر 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384


پیوندها

قالب رایگان بلاگفا


حامی

بلاگفا


طراح قالب

وبلاگ بروبکس رودهن

نام قالب: سارا (1.0)

چهار شعر  کوتاه

                                                               رحمان کریمی

 

              در بـاد هـای  سـوگـوار

 

کدامین دست

دربادهای سوگوار

اندام نابالغ ابرهای مهاجر را

با قبای کهنهًٌ مجنون آراست

که دیگر

هیچ خسته جان بیابان پایی

سال های غربت را

درخیمه گاه خالی لیلا

شیون نمی کند .

 

 

                     صـــدا  

 

آنگاه که هر ذره

بسان پلنگی قله نشین

از ارتفاع باد

به ناله می افتد

من با نفس توفانی یم

تورا صدا خواهم کرد

ای مرگ

ای تمامی  تنهایی !

 

 

                  خـــــلود

 

ای دست بلند آتش

روح اهورایی !

شولای حقارت تن را بسوزان

تا خلود سبز روحم را

چونان عبور ابراهیم

از واژهٌ آتش

ببینم  .

 

 

              ای بـــا د

 

در مرز باد وآتش

 سرمای زمهریر است

بادا تورا کرامت

ما را به آتش آور !

 

 

                   www.rahmankarimi.blogfa.com

لینک | نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 11:18 توسط رحمان کریمی |


 

        در گـــره گـا ه  ا تفـــا ق

 

                                                               رحمان کریمی 

 

در گره گاه اتفاق

شبچره یی  بودم  پریشان احوال

که در جوشندگی  سرخ فام  خاک

مرگ سبزینه ها را

مرثیه می کردم  .

 

شب ها

شب ضیافت  خون

و چشمانی  که از صاحبان عزا

بیشتر

اشک  می ریختند .

هر قطره خون

در حنجرهٌ خفه از باد غبغب شاعران

فخری می شد در سرزمینی که بی هنرانش

فاخرترین  بودند .

 

به راستی

این چه افتخاری ست که

نامجویی را

از خون بی نامان فروتن ، جستن ؟

واژه بازان حرفه یی

از تاجران پیشی گرفته اند

و چنین است 

که در هیاهوی غریب خاک

شوریدگان  ،

شبچرگان تهیدستی  هستند

در حوالی تنهایی .

 

مویه های یک مادر ، یک طفل یتیم

از مرثیه های مکتوب جهان

دلسوزتر .

 

                                    دسامبر 2004

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

لینک | نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 12:10 توسط رحمان کریمی |


 

   بـابـا جـان  ، ا صـغری  بـی غیــرت نیست  !

 

                                                                                     رحمان کریمی

 

خدا کند کسی بد نیاورد . امروز از صبح علی الطلوع با یک دل درد سخت از خواب پریدم . پیچش دل ول کنم نبود . بی انصاف دوتا قاچ خربزه را که با پوست خورده بودم تا سر دلم را بگیرد ، کار خودش را کرده بود . هشت غضنفر گرو نُه اش  هست . نمی توانم ازش تقاضای دستمزد بیشتر کنم .  پولی که می دهد صرف کرایه اتاقم می شود .  روزانه مقادیری هم میوه های مانده و زده که نمی تواند برای فردا نگهدارد می دهد به من .  هفته یی یکی دوبار هم ناهار یا شامی با او دارم . کاش دوازده سال آزگار درس نخوانده بودم . آخر توی این مملکت  ، دیپلم به چه درد می خورد ؟  با سابقه دوره دبیرستان که اجازه رفتن به یکی از این دانشگاه های قلابی  که مثل قارچ درهمه جا سبز شده اند هم ندارم . استخدام که اصلاً حرفش  را نباید زد .  اگر خیار وبادمجان و هندوانه و خربزه را با پوست نخورم پس چه باید بکنم ؟  بروم دزدی  که اهلش نیستم .  تازه اگر بخواهم  دزدی کنم ، باز هم ول معطل خواهم بود .  دزد ها مثل مور وملخ از سر وکول مملکت و ملت بالا می روند .  دیگر چه جای آدمی  مثل من ؟  این اولین دل درد سختی بود که تجربه اش می کردم .  فکر نمی کردم  معده و روده ام به این زودی ها به روغن سوزی بیفتد .  دولا دولا رفتم  نبات داغی درست کردم و خوردم .  گلاب به جمالتان  چند تا آروغ زدم که اگر دریچهٌ  روبه کوچه بسته نبود ، به هوای این که لوله گاز یا بمبی  ترکیده ، مردم را هول برمی داشت .  مختصری افاقه کرد ،  ولی دل درد هنوز سرجایش بود .  یادم به حرف مرحوم  بابام افتاد که از بچگی از هر عضو تنم که می نالیدم  می گفت :  «  سردل کردی »  ننهٌ بیچارم ، ننهٌ گم و گورشدم ، می گفت  :  «  چشم چپ اصغری  ریخته بهم »  بابام می گفت  :  « سردل کرده »  می گفتم :  «  انگشت  پام  درد می کنه »  می گفت :  « اصغری  سردل داره »  .  یک روز که در حین بازی با بچه ها پهن قلوه سنگ های کوچه شده و دست وپایم زخمی شده بود ، خدا بیامرز بابام  سر ننهٌ بیچارم هوار کشید که : «  چقدر بگم  این بچه سردل داره و باید مسهل بخوره »  از ترس مسهل گریه م  را خوردم و هیچ نگفتم .  ننه م گفت :  «  مرد حسابی ! زمین خوردن بچه  چه ربطی به سردل داشتن داره ؟ ... از وقتی که بیکار و خانه نشین شدی حرف هایی می زنی  که یک عاقل نمی زنه ...  یه خرده به این آخوندهای  لامصب کمتر فکر کن »  بابام با غیظ  و پوزخند  گفت : «  زن  ! سردل که پرباشه ، سر آدم گیچ می ره . سر که گیچ رفت ، چشم پیله پیله می ره ...  اونوقت  آدم مثل یک کیسه سیمان پهن زمین می شه  ...  خرفهم شد یا نه ؟  »  خدا بیامرز بابام  آدم خوش دهنی نبود .  می توانست بگوید :  «  شیرفهم شد ؟ »  ولی او همیشه  از کلمات و اصطلاحاتی  استفاده می کرد که می گفتند رکیک است .  ننه م می گفت :  «  از وقتی  که آخوند های لعنتی  سوار کار شدن بابات شروع کرد به حرف هایی که قبلاً از او نشنیده بودم .  اوائل می گشت بدترین فحش ها رو پیدا می کرد می داد به آخوند ها و پاسدارها و بسیجی ها  .  بعد از چند سال دیگر ورد زبانش شده بود :  «  حیف فحش »  . به هر حال بابام  با تشر به من گفت :  «  بی غیرت  حرف بی حرف ...  فردا صبح  باید روغن کرچک بخوری »  هُری دلم ریخت پایین .  تمام شب  خواب های بد دیدم .  یک قیف بزرگ بقدر یک لولهٌ توپ کرده بودند توی حلقم  و بشکه بشکه  روغن کرچک خالی می کردند توی شکمم .  صبح از صدای آمرانه بابام از خواب پریدم  :  «  بلند شو بی غیرت این لیوان رو تا ته سر بکش ! »  باقی قضایا را نگویم بهتر است .  بابام  ده سال بعد عمرش را داد به شما .  ننه م هم عاصی  و دلشکسته  و معطل رفت زاهدان تا سری  به کاکاش بزند .  رفت و دیگر برنگشت .  به هر فلاکتی بود خودم را رساندم به زاهدان  .  آق دایی  منگ و دمق و مچاله بنظر می آمد . گفت :

ــ  از صبح تا شب  می نالید که ازغذاهای  توی راه سردل پیدا کرده . ازمن پول می خواست تا برگرده پیش تو .  دایی جون ، نداشتم .  دستم خالی بود .  ازعهده خودم هم به زحمت بر می آم  .  یه روز رفت مسهل بخره دیگه برنگشت  . همه جا رو پازدم ، انگارکه ور پریده بود .  مدتی  بود دلم  شورش می زد .  شاباجی عادت بدی پیدا کرده بود که می ترسیدم کار دست خودش و من بده .  بغض که می کرد ، اشک که توی چشماش حلقه می زد ، شروع می کرد به بد وبی راه گفتن به مقامات .  از بالا تا پایین رو می داد دم فحش و نفرین .  زاهدان از بَدوها غلغله هس  .  گروهان گروهان ریختن  این برها و به اسم مبارزه با قاچاقچیان ، مردم رو می چرزونن ، تلکه می کنن ، لخت می کنن ، پرونده رو پرونده می سازن تا طرف دار وندارش رو بده به اون بی شرف ها . کی  شریک قاچاقچی های لـُب و گردن کلفت هس ؟  خود بی همه چیزشون و اربابای عمامه به سر شون . باورکن آق دایی !  اینا از گردنه بندهای خونخوار هم هزار پله بدترن .  چه آب بخورن چه آدم بکشن . شاباجی  شق ورق می ایستاد جلو در سپاه و فحش می داد . چند بار برده بودنش تو و تا جا داشت خرد و خمیرش کرده بودن .  هرچه التماس کردم  که من توی این غربت دور برای یه لقمه بخورو نمیر موندم  و تو برگرد پیش اصغری ، اعتنایی نکرد . انگار که زاهدان آخرین نقطه دنیا و زندگی  براش شده بود .  بار آخری که ننه ت رو گرفتن دیگه ازش خبری نشد که نشد . سپاه می گفت بعد از سه روز ولش کردیم  . معلوم بود که دروغ می گن .

آق دایی دید که من دارم گریه می کنم . بی اختیار اشک هایم سرازیر شده بود . از ده سالگی به بعد یک گریه سیر نکرده بودم . آخرین باری که اشک هایم روی گونه هایم جاری شده بود ، بابام گفت :   «  بی غیرت ، مرد که گریه نمی کنه ! »  من هم دیگر گریه نکردم . حالا داشتم همه را یک جا می ریختم پایین . آق دایی هم با من به گریه افتاد . چه خبر شده بود ؟  دل هر دوتا مان سخت گرفته بود .  بدبختی های تا هفتاد پشتمان سر دلمان تلنبار شده بود .  آق دایی پرسید :

ــ  مگه مشهدی کار وبار درستی نداشت ؟ 

بغضم  خیلی  سنگین بود .  می ترسیدم دهان باز کنم ، صدای هق هقم بلند شود . آق دایی با تأثر و صدایی که گویی  از ژرفای عمیق ترین زخم های عالم بر می آید ، ادامه داد :

ــ  نامه نویسی  دم اداره پست  که بالاخره نون و قاتقی  فراهم می کرد ...

گفتم  :

ــ  بیکاری  بیداد می کنه .  اگه بدونی  نامه نویس ها چقدر زیاد شدن .  هرکی  ته خطی داره ردیف شده  سینه دیوار پست . این آخری ها دستش  رعشه پیدا کرده بود و کسی  سراغش نمی آمد . صبح تا شب به زمین و زمان فحش می داد . به ننه م  می گفت : «  من دیگه طاقت دیدن این بی پدرها رو ندارم .  ببریدم  جایی که همه شیطون لئیم باشن ، طاقت می آرم ولی  این آخوند های ... نمی تونم تحمل کنم »  آق دایی  ! هرچه  به دهنش  می آمد می گفت . چه می دونم ، شاید یه مقدار ریخته بود بهم .  ننه م هی  خود خوری می کرد و چیزی نمی گفت . مثل ناخوش ها روز به روز تکیده تر می شد . تا نگو که محض من صداش در نمی آمد .  همه رو توی دلش جمع کرده بوده تا یک جا در زاهدان خالی شون کنه . من خوب می فهمم  چه برسر ننه م آوردن .  اونو سر به نیست کردن .

آق دایی  با ناباوری  تسلا بخشی  گفت :

ــ  شایدم  گذوشته رفته .

گفتم :

ــ  آخه کجا داره که بره ، این حرف ها چیه آق دایی !  اگه ننه م جوون بود ، اگه آب ورنگی داشت شاید به آن طرف مرز صادرش می کردن  ولی  یکی  مثل ننهٌ من برای این بی شرف ها به مفت هم نمی ارزه .  او رو سر به نیست کردن .

آق دایی باز اشکش جاری شد .  گفت :

ــ  دور ، دور نامرد ها ، بی غیرت ها  ، دزد ها و آدمکش ها شده . ما نه نامردیم  ، نه دزد و جانی  ، نه باجگیر و مردم چرز تا لباس پاسداری و بسیجی  تنمان کنیم .  مار ومارمولک هم نیسیم که بتونیم  سر از هر سوراخی  در بیاریم . 

پرسید :

ــ  حالا می خوای چه کار کنی  ؟ 

ــ  هنوز فکرش رو نکردم  . 

بلند شدم  .  ساکم  را برداشتم  و از همان راه که آمده بودم ، برگشتم .

 

                                               *         

 

از فکرو خیال ننه م و زاهدان که حالا دو سال از آن سفر می گذشت بیرون که آمدم  ، دیدم   هنوز دل درد ولم نمی کند .  به هر جان کندنی بود ، رفتم  روغن کرچک خریدم  و خوردم  . از عصر مزاجم شروع کرد بکارکردن . حدود ساعت  یازده شب بود که تنگم گرفت .  گلاب به جمالتان  ، اگر جسارت نباشد هنوز بی ادبی داشتم  که یک  مرتبه درو دیوار خانه بلرزه درآمد . فکر کردم  شاید زلزله آمده باشد . از ترس هولکی  شلوارم را بالا کشیدم ، پریدم بیرون . دو تا نره غول بی شاخ و دم  به طرفم  هجوم آوردند :

ــ  بقیه کجا رفتن ، از دریچه فراریشون دادی ؟

خشکم زد . حرفم نیامد .  نره غول ریشو چنگ انداخت چک و پوزم را باز کرد و بو کشید :

ــ  دهن زهرمارت  بوی نجسی  می ده ...  بطری ها رو کجا قایم کردی ؟ معروفه ها کجا رفتن ؟ 

استخوان های فک و چانه ام زیر دست زمختش ، داشت خرد و خمیر می شد . با تمام توان خودم را از چنگش خلاص کردم  :

ــ  کدام بطری ها ، معروفه ها که باشند ؟  بو مال دهنم نیست ، مال پشتم هست . داشتم بی ادبی می کردم که از سرو صدا ترس برم داشت ، پریدم بیرون  .

نره غول دیگر که در چشم هایش  حماقت و شقاوت مثل مردابی  گندیده بنظر می رسید گفت:

ــ  پس بدون طهارت  زدی بیرون ؟

ریشو بهش گفت :

ــ  کسی که توی یه وجبی  اتاقش  مجلس فسق و فجور راه می اندازه و نون قرمساقی می خوره ، نجس و طاهری سرش نمی شه .

بعد با مشت چند تا کوبید فرق سرم وتوی کمرم . برق از چشم هایم پرید . سرم گیج رفت . لت خوردم . می خواستم چین زمین بشوم که خودم را نگهداشتم  و به زحمت جواب دادم :

ــ  برادران منکراتی  ! من توی این اتاق فسقلی  تنهای تنهایم . اهل هیچ فرقه و عمل بدی هم نیستم . تا حالا هم لب به مشروبات الکلی  نزدم و چشمم به دنبال ناموس مردم نبوده . اگر پول و مولی می خواهید ، آدرس را عوضی آمده اید . من یک شاگرد دکان زحمتکش بی چیز بیشتر نیستم .

نره خر ریشو با آن هیکل باد کرده بیضی اش قری داد به کمر و با لودگی تمام گفت :

ــ  چه آقا پسر نازی !  کوکا کولا هم لب نزده ولی  بشکه بشکه از اون سگی ها روریخته توی خندق بلای خودش و مشتری هایش ... خر خودتی و جدو آبادت . تو اگه سوار الاغ کور هم بشی  با همه خریتش  می فهمه که چه بی ناموسی  سوارش شده . تو تا حالا دستکم پونصد زن و دختر مردم رو از راه بدر کردی . خیلی  که بخوان برات تخفیف قائل بشن باز یه حلقه طناب دار تو گردنت جامی مونه .  همه مث ما دلرحم و احساساتی  نیسن ... بدو پولای حرومی رو بیار تا برات فکری کنیم . پولا وقتی صرف مستضعفان امت اسلامی  شد البته حلال می شه .

خنگ که نبودم .  سابقه کاررا داشتم  سال هاست که این اراذل واوباش  کارشان سرکیسه کردن مردم است .  آنچه موجب تعجبم بود این بود که برخلاف هیکل لندهورشان چقدر باید بد بخت و بی عرضه باشند که به کاهدانی بزنند . زرنگ های  لشکر آخوندها حتی برای پول ، نگهبانی در خانه هایی را که درآن جشن و سروری بپاست بعهده می گیرند . گفتم :

ــ  والا آدرس را عوضی آمده اید . وضع این اتاق حسب الحال ساکن او که من باشم ، هست .

نره الدنگ ریشو با لحنی مغبون اما تهدید آمیز گفت :

ــ  اتاق رو به رخ ما نکش . سیاست بخرج دادی . ویلا میلاهایت  توی شمال شهر و پاتوقت اینجا . شماها خوب یاد گرفتید چه جور بامبول بزنید .  برونقدینه ها رو بیار تا با یه تعهد از سر تقصیرت  بگذریم .  اینم محض خاطر اینه که یکهو از ترس سکته نکنی و روی دستمان نمانی .

نه نقدینه یی داشتم  نه نسیه یی .  پنجاه هزار تومان پول غضنفر در جیب کتم بود که می بایست فردا صبح ببرم  میدان تره بار بدهی اش را بپردازم . مطمئن بودم که دست بردار نیستند و اتاق را خواهند گشت . حقیقت امر را با آنها در میان گذاشتم . پول را برداشتند و افتادند به جانم .

گفتم :

ــ  دیگه چرا می زنید ؟ 

با هم گفتند :

ــ  تا گناهت پاک بشه .

خونم بجوش آمده بود . دنیا برایم  شده بود ساده و مختصر . شده بود یک شب زور و خفت . به راستی  دیگر دنیا برایم نه قشنگ بود و نه هولناک . دنیا شده بود به قدر مساحت کوچک اتاقم و آن دوتا لندهور . صدای ریشو را شنیدم که گفت :

ــ  باید در تعهد نامه اش بنویسد که شغلش جاکشی هس .

داشتند آنچه را که لایق خودشان و اربابان آخوندشان هست به من یک لاقبای زحمتکش نسبت می دادند . اگر سکوت می کردم ، اگر می ترسیدم و تسلیم می شدم ، حق با مرحوم بابام بود که همیشه تکیه کلامش با من «  بی غیرت »  بود . بابام قصد و غرض بدی نداشت . از سر غیظ و مهر یا مهر و شوخی این نسبت را به من می داد . اما امشب ، شب شوخی  نبود . بی غیرت ترین جانوران آدم نما داشتند مرا بی حیثیت می کردند . در یک لحظه متوجه شدم که بر قد ریشو کلت هست .  برق آسا پریدم کلت را از جلد کشیدم بیرون و به سمت آنها نشانه رفتم و برای آنکه حساب کار دستشان بیاید با خشم و غضب نهیب زدم :

ــ  مجاهد خلق ،  درازکش !

رنگ از چهره های چندش آور زشتشان پرید . زانوهایشان بلرزه افتاد . ریشو بسرعت درازکش شد . رفیقش با زنجموره و ننه غریبم افتاد روی پاهایم . خودم را کشیدم کنار . ریشو بگریه افتاد که از دنیا یک مادر پیر دارد که باید نانش را بدهد تا نمیرد . از شدت بغض و غیظ  بی اختیار خنده ام گرفت  . این ذلیل بی رحم دروغ می گفت . چه مادرها را که کشتند ، چه مادرها را که داغدار عزیزان و جگرگوشه هایشان کردند و هنوز هم می کنند . حالا که در برابر نام مجاهد خلق و لوله کلت قرار گرفته اند ، می خواهند مثل آخوند ها دغلکاری کنند . من که مجاهد خلق نبودم هر چند آنها را بخاطر دلیری و پایداریشان دوست می داشتم . می دانستم که این آدمکش ها از خدا هم نمی ترسند اما از مجاهد خلق چرا . و این را بعینه تجربه کردم . دوباره گفتم :

ــ  بایک مجاهد خلق روبرو هستید . دست از پا خطاکنید هرچه گلوله هست در مغز پوک کثیفتان خالی می کنم . تا من اینجا ایستاده ام باید محکم بهم توسری بزنید و بگویید « جانی »  در زدن باهم مسابقه گذاشته بودند . عجیب بود ، ترسوها در پناه قدرت چه دلیری ها می کنند . بعد از پنج دقیقه با کمر بند های خودشان  پاهایشان را بستم و با ملافه دست های آنها را محکم به پایه تختخوابم بستم . مانده بود دهانشان که پیراهن کهنه ام را از میان جردادم و کار را تمام کردم و زدم بیرون .

 

                                                    *

 

و حالا در راه هستم  . اما نه در راه زاهدان که ردم را پیدا کنند . اگر موفق شوم و برسم شاید روزی برایتان بگویم که بکجا رفتم ؟ البته آن روز مسلماً پول غضنفر را هم خواهم داد .

 

                                                         ژانویه 2005     

 

 

 

 

 

 

 

 

 

لینک | نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 12:5 توسط رحمان کریمی |


              

       چــه بیــدادی .....  چــه بیــدادی !

 

                                                                        رحمان کریمی   

 

مرغکی آمد به بام خانه ام بنشست و با من گفت :

تو ای تن داده با این ظلمت مشئوم دامنگیر

بیا گرد جهان شوق سفر گیریم و اینجا را رها سازیم

که من بس راه پیمودم به آفاق و چون این تیره مسکین جای نامیمون

ندیدم  هیچ .

منش گفتم  :

که ای مرغ جهان پیمای دلخسته

به اینجا آمدی اینک قدم هایت مبارک باد

تو مرغ عابری، ماندن نه کارتوست ، می دانم

ولی  وامانده اینجا من که دل کندن نمی دانم

کزین ماندن که می بینی ،  پریشانم

وزآن رفتن که می گویی  ، هراسانم

مرا تدبیر چیست ای بال و پر بگشوده بر اقصای این عالم ؟

 

فراز تپهٌ ابری

شنیدم  مرغ با خود گفت :

چه مظلم غربتی ست اینجا

نه مرغی شوق پروازی

 نه این بسته فضا را بیم فریادی

چه بیدادی

چه بیدادی !

 

این شعررا اندکی بیش از بیست و یک سال پیش ، درآستانه فرار ازجهنم خمینی دوزخبان و نظام او ، سرودم و در سخت ترین زمستان که برلین سی درجه زیر صفربود به اتفاق فرشته و سه بچه مان که بزرگترینش خاطره هجده ساله و روزبه سیزده و آزاده شش ساله بود ، شبانه از راه دبی  به ترکیه و ازآنجا به برلین شرقی  وبالاخره به آلمان غربی آن روزآمدیم .   

 

 

 

               کـــور زبـــا ن

 

کور زبان و شوریده حال

وامانده  درجغرافیای غریب غربت

از آنهمه کلام ، آه ، یکی هم

عصای دستم نیست .

حافظ که با من است

خانهٌ گوته

کجاست

کجاست

کجاست ؟

 

 

 

           چــه آرام مــی رود !

 

پیررنگان فصل در معابرسرما

تنگاب های برف در دره های سال

بنگر که عمر خسته

چه آرام می رود !

 

 

 

     بـرلیــن ، بـرلیــن ، بـرلیــن !

 

 انبوه خستگان

دسته دسته می آیند

در مه صبحگاهی

 

درمه صبحگاهی

خستگان عمر ،

از غفلت مرگ می آیند

با غنیمت باقی .

 

برلین

برلین

برلین !

اینان ،

پلنگان بیشه زاران ایرانند

اینان ،

عقابان زاگرس ، البرز

اینان ،

گرسنگان آزادی ، دانایی

رانده از کنام نادانی .

 

اینان را خرده مگیر

برلین

برلین

برلین !

 

و سه شعر فوق در « هایم جنگل »  در برلین غربی سروده شده است .  

 

 

 

 

            

لینک | نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 11:55 توسط رحمان کریمی |


تمام حقوق محفوظ است