تبليغاتX
نوشته های رحمان کریمی

نوشته های رحمان کریمی

سیاسی - ادبی


منو

¤ خانه

¤ ایمیل

¤ آرشیو

¤ RSS


نوشته‌های پیشین

مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1385
تیر 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384


پیوندها

قالب رایگان بلاگفا


حامی

بلاگفا


طراح قالب

وبلاگ بروبکس رودهن

نام قالب: سارا (1.0)

ای کــه زخــم هــا به دل داری

رحمان کریمی

 

 

از کنار تالاب های به خون آلودهٌ دردمندان میهنت

چه آسان  ، می گذری

ای که خود زخم ها به دل داری !

قهقه یی

که از اعماق شادکامی برنمی آید

زهرخنده یی برنابکاران

بایسته تر .

 

درحواشی چراگاه کامجویان بی عصب

درختان حنظل را

به عدالت

تقسیم کرده اند .

ما ، حاشیه نشینانیم

سرپناه مان

سایه در سایه

خوشاب های به زهر آلوده .

 

اگر جهان

فقط اهلیان را می پذیرد

ما ،

نا اهل ترینیم .

خمیده پشت و عصا در مشت

هم اگر باشیم

برپشتوارهٌ بی عدالتی جهان

به جوانی

نعره خواهیم زد .

 

برجباران دین و وطن فروش

برنتابید و برآشوبید

ای هر کلام تان ، سایه های سرگردان !

از دشوار گذشتن و به دشواری رفتن

حکایتی ست

که پیشانی  تاریخ را

به برق حماسه یی

روشن خواهد کرد .

 

من ،

سربر آستان عاصیان می سایم

از گنجینه های حقارت درمی گذرم

و امروز را در نیمه راهان

رها نمی کنم .

اگر مرگ ،

امروز است و اگر فردا

من هم از امروزیانم 

هم از فردایان .

 

زنده اگر زنده باشد

در فنای جسم ، نمی میرد

برگ برگ روزگاران

دلالت این حقیقت است .

 

                        اول سپتامبر 2005    

 

لینک | نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 8:16 توسط رحمان کریمی |


خروش سایه‌یی کمرنگ در راه

 

 

رحمان کریمی

گسسته لگامم
بی
برگستوان
و توشه ‌یی درراه
خورجینم خالی و نعلم شکسته
راکبی با مرکوب صدای آزادی.

بیابان پشت بیابان و تنگه پشت تنگه
خار و خارستان و دره در دره.
قیرگون لحظه‌ها و خورشید، برپشت
غوغای باد درکوپال و دلبسته به هر کوهسار
ترسی از رفتن نیست
دل، قرص‌تراز هر صخره
شکافندهٌ توفان‌ها و گردباد‌ها
دریای خون در سینه و غبار اندوه برچهره
چونان باد پایی با غم مجنون.

رفیقانم نه‌چون من پیر و خشم آگین
که جوان و خروشنده تر از رعد
می آیند.
بیایید رفیقان من
که هنگامة تقدیر، هم‌چنان
درهمین تاختن و رفتن است.

مستم از جام بر جام این راه
وز شورابه‌های این دل که عمری ست
خونین و چابک سوار
می رود.
در این صحرا
محشری ست، آری
اما
میعادگاه ما
در ایران است
در میدان آزادی.

بتاز و از جفای نامردمان هراس مکن
بتاز و مردمی را پاس دار
بتاز
بتاز
بتاز.

 رحمان کریمی

لینک | نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 7:59 توسط رحمان کریمی |


تمام حقوق محفوظ است