چــه بیــدادی ..... چــه بیــدادی !
رحمان کریمی
مرغکی آمد به بام خانه ام بنشست و با من گفت :
تو ای تن داده با این ظلمت مشئوم دامنگیر
بیا گرد جهان شوق سفر گیریم و اینجا را رها سازیم
که من بس راه پیمودم به آفاق و چون این تیره مسکین جای نامیمون
ندیدم هیچ .
منش گفتم :
که ای مرغ جهان پیمای دلخسته
به اینجا آمدی اینک قدم هایت مبارک باد
تو مرغ عابری، ماندن نه کارتوست ، می دانم
ولی وامانده اینجا من که دل کندن نمی دانم
کزین ماندن که می بینی ، پریشانم
وزآن رفتن که می گویی ، هراسانم
مرا تدبیر چیست ای بال و پر بگشوده بر اقصای این عالم ؟
فراز تپهٌ ابری
شنیدم مرغ با خود گفت :
چه مظلم غربتی ست اینجا
نه مرغی شوق پروازی
نه این بسته فضا را بیم فریادی
چه بیدادی
چه بیدادی !
این شعررا اندکی بیش از بیست و یک سال پیش ، درآستانه فرار ازجهنم خمینی دوزخبان و نظام او ، سرودم و در سخت ترین زمستان که برلین سی درجه زیر صفربود به اتفاق فرشته و سه بچه مان که بزرگترینش خاطره هجده ساله و روزبه سیزده و آزاده شش ساله بود ، شبانه از راه دبی به ترکیه و ازآنجا به برلین شرقی وبالاخره به آلمان غربی آن روزآمدیم .
کـــور زبـــا ن
کور زبان و شوریده حال
وامانده درجغرافیای غریب غربت
از آنهمه کلام ، آه ، یکی هم
عصای دستم نیست .
حافظ که با من است
خانهٌ گوته
کجاست
کجاست
کجاست ؟
چــه آرام مــی رود !
پیررنگان فصل در معابرسرما
تنگاب های برف در دره های سال
بنگر که عمر خسته
چه آرام می رود !
بـرلیــن ، بـرلیــن ، بـرلیــن !
انبوه خستگان
دسته دسته می آیند
در مه صبحگاهی
درمه صبحگاهی
خستگان عمر ،
از غفلت مرگ می آیند
با غنیمت باقی .
برلین
برلین
برلین !
اینان ،
پلنگان بیشه زاران ایرانند
اینان ،
عقابان زاگرس ، البرز
اینان ،
گرسنگان آزادی ، دانایی
رانده از کنام نادانی .
اینان را خرده مگیر
برلین
برلین
برلین !
و سه شعر فوق در « هایم جنگل » در برلین غربی سروده شده است .